تبليغاتX
تا بامداد غزل

بسم الله الرحمن الرحیم

     دل ام برای ات تنگ شده است ... صدای نفس هام را ... دلهره را ... زیر لب " یا خافض و یا رافع " گفتن را ... جوشش قطره ی اشک گوشه ی چشم را ... آه را ... دل ام برای ات تنگ شده است ... در این صداهای نجواگر ... صدای تو را می خواهم ... . دل ام برای چشم های ات ... برای عینک ات ... برای گونه های این روزها لاغر شده ات ... دل ام برای همه ات تنگ شده است ... .

     گاه به سجاده ... به مهر ... به دانه دانه های تسبیح مادر ... به قنوت ... به هق هق های بی سر و صدای شب ... گاه به مقدسات می سپاریم ... گاه به خدا ... که بزرگ تر از آنی ست که ... که می بیند ... که می شنود ... که شفا می دهد ... که ... امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء ...

******************************

پی نوشت : یا طبیب من لا طبیب له ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 0:3 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     و لله الحمد ... الله اکبر علی ما هدانا ... و له الشکر علی ما اولانا ...

     وقتی داشتند تکه های کلام ات را می بریدند ... وقتی داشتند برای ات شجرنامه یی به دروغ می ساختند ... وقتی داشتند شجاعت بی نظیرت در سیاست خارجی را زیر سوال می بردند ... وقتی در خانه های تیمی نقشه ی آشوب های خیابانی ٍ پس از شکست می ریختند ... وقتی از مردم داری ات خجالت می کشیدند ... وقتی از عدالت طلبی ات عصبانی بودند ... وقتی داشتند پیامک های دروغ ارسال می کردند ... خدا ناظر بر اعمال شان بود ... .

     و خدا ناظر بر اعمال تو بود ... روزی که مادرت بیمار شد ... روزی که دعای پر سوزش در حق مهربانی ات گرفت ... و امروز دنیا شاهد است که سوز دعای مادری دل شکسته ٬ چگونه کانون قدرت و ثروت را به لرزه انداخته ... و امروز دنیا شاهد است که سوز دعای مادری دل شکسته ٬ چگونه تمام معادلات سیاسی را بهم ریخته ...

     و تو ... امروز ... همانی که قرآن فرمود : در درگاه ما ثبت شده است ... همانی که از  سوز اشک و دعای نیمه شب سجاده ها برخاسته یی ... همانی که دانه های تسبیح برای ات ذکر گفت ... و تو امروز برگزیده ی مردمی بیدار دلی ... برگزیده ی مردمی که به چیزها " نه " گفتند ... برگزیده ی مردمی که به حقیرانی بزرگ منسب " نه " گفتند ، آنان که گمان می رفت بر ردای ولایت چشم طمع دوخته اند ... آنان که دم از ولایت فقیه می زنند و برای ولایت فقیه نامه ی بی "سلام" و "و السلام" می نگارند ... و تو امروز رییس جمهور ۲۴ میلیونی ایرانی ...

*****************************************

پی نوشت : اذا جاء نصرالله و الفتح ...

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 17:52 |

بسم الله الرحمن الرحیم

به گزارش خبرگزاري فارس، قادر طراوت‌پور شاعر برگزيده كنگره بين‌المللي شعر فجر، كنگره جهاني پيامبر اعظم، كنگره سراسري طريق جاويد و كنگره اشكواره حسيني كه تجربه شعرخواني در حضور مقام مقام معظم رهبري را نيز دارد، شعر خود در حمايت از محمود احمدي‌نژاد را به خبرگزاري فارس، ارسال كرده است.
او در اين شعر مي‌گويد:


«اينجا انتخابات است
پايگاه مردم سالاري ديني
در وقاحتي بي‌كرانه
مردي را بر صليب مي‌كنند
به جرم اين كه 2 بار به روستاي ما آمده است
و با پيرمردان دست چروكيده روستايي دست داده است
و پيرزنان ايلياتي براي او كل زده‌اند
اينجا انتخابات است
پايگاه بر دار رفتن مردي
كه پرچمي سه رنگ را بر درفش زمين مانده شهدا علم كرده است
اما اسكندران خودي
بر كاكل تخت جمشيد انقلاب
آتش فتنه‌اي مي‌اندازند
تا شعله زلف دختركان نابالغ
از زير روسري‌هاي؟ انقلاب مخملين پريشان كنند
و من شاعر شوم
به دنبال قافيه‌اي براي «غيرت»
تمام فرهنگ لغت‌هاي خاورميانه را بگردم
اينجا انتخابات است
پايگاه پول و پلو و پوستر
«مبل و اتومبيل و موبايل»
همه چيز راه «سبز» و «سياه» ديدن
اينجا تلويزيون است:
بينندگان محترم!
به فيلم سينمايي من توجه فرماييد:
من دلسوز انقلابم
چيز الملتم
مي‌خواهم فرودگاه امام را بين‌المللي كنم
امام چيزهايي به من گفته است
كه جز من هيچ چيز نمي‌فهمد
امام فقط يك روشنفكر بود
اين را فقط من مي‌دانم
همسرم شاهد است
«در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود
و آن شاهد بازاري و اين پرده نشين باشد»
بينندگان محترم:
اي سيدي
كه در جنوب لبنان نواي «انا ابن فاطمه (س)»
«كيست مرا ياري كند» سر مي‌دهد
سيد خودي نيست
منافع ملي را مي‌گويم
چيز را مي‌گويم
غزه خواهر خرمشهر نيست
مقصر اصلي احمدي‌نژاد است
اينجا انتخابات است
ما بايد جهاني شويم
اهل تباني شويم
حتي اگر گاوميش‌هاي جمهوري خواهان
خليج فارس را درو كنند
بايد نمايشگاه نقاشي برپا كنيم
و از گفتگوي تمدن‌ها حرف بزنيم
من معتقدم جانبازان شيميايي را مرخص كنيم
بگذاريد سفارت آلمان نفس عميق بكشد
«بگذاريد كه احساس هوايي بخورد»
جهان تشنه يك گورباچف ديگر است
ما بايد جهاني شويم
هيات دولت چرا به سفرهاي استاني مي‌رود
دولت بايد آدامس بجود
اسب سواري كند
جوك بگويد
تا مردم شاد شوند
دولت بايد پسته بخورد
و شعور ترسيدن از آمريكا را داشته باشد
وزرا در وبلاگ‌هايشان قليان بكشند
به اروپا سفر كنند
كاخ سبز داشته باشند
از پنجره كاخ‌هايشان به مناطق محروم توجه كنند
اينجا انتخابات است
پايگاه بر صليب رفتن مردي
كه صورتش را بر قبر غريب شهدا مي‌گذارد
و چهره‌اش در بندر عباس آفتاب سوز شده است
تا تنگه هرمز
قبول خانوادگي
شيخ زاده‌هاي بادكنكي نشود
و جزاير قشم و كيش
قوم و خودش
رياض و قاهره نباشند
او مي‌داند ناهار بچه‌هاي آقا سيب‌زميني است
و گاهي شلوار بسيجي مي‌پوشد
با هيچ رنگي نمي‌بازد
هيچ رنگي را به بازي نمي‌گيرد
نه سبز است و نه سپيد است و نه قرمز
او سبز است و سپيد است و قرمز است
او «ياوه ياوه ياوه» نمي‌بازد
«كاوه كاوه كاوه» از دختران اين ملت پاسداري مي‌كند
او از نسل كاوه آهنگر است
«من نمي‌دانم چرا همه مي‌گويند اسب حيوان نجيبي است»
نژاد احمدي‌نژاد از چيست؟
او هم پياله هيچ يك از شيوخ عرب نيست
با توله طلحه‌هاي انقلاب
و آن زبير سيف السلام، شمشير از رو مي‌بندد
اما به هيچ كس فحش نمي‌دهد
هر وقت سرود «وطنم وطنم وطنم» را مي‌شنود
بي‌اختيار اشك مي‌ريزد
و در شام غريبان غزه
خار از پاي كودكان در مي‌آورد
و يتيمان شهدا را در آغوش مي‌گيرد
دلش مي‌خواهد
از علقمه فرات
براي همه سال‌هاي قانا
مشك آبي ببرد
بي‌آن كه به گندم ري لب بزند
من از ميان غوغاي اين رنگ بازان و كبوتر بازان و سياست بازان
صداي هق‌هق رقيه‌اي را مي‌شنوم
كه 14 قرن است در غبار غربت
به دنبال دستان بريده عمويش
از نيل تا فرات گريه مي‌كند
و كسي نيست كه مرهمي بر پهلوي شكسته‌اش باشد
ناله زينبي را مي‌شنوم
كه در خرابه هولوكاست
بازوانش آماج چكمه‌اي آريل شارن است
اما آقاي دلسوز الانقلاب
در دانشگاه تهران
از روشنفكري امام حرف مي‌زند
اينجا انتخابات است
پايگاه بر دار كردن مردي
كه چهره‌اش تكيده است
سيه چرده است و هيچ‌گاه از پله‌كان كاخ اليزه با تمسخر بالا نرفته است
و در گودال يادمان شهداي شلمچه نماز زيارت مي‌خواند
پيشاني بر تربت شهيدان مي‌گذارد
و خون شهدا را كهنه نمي‌داند
و از تهمت خرافه پرستي نمي‌هراسد
من او را در نهج‌البلاغه پيدا كردم
به خاطر غربت مولا
جواب فحش‌ها را نمي‌دهد
جوشن صغير مي‌خواند
او سر به زير است
او سر بلند است

***********************************

در همین موضوع :

دانش جویان ستاره دار

  سازمان مدیریت

ابوسفیان ها و آقای سبز 

سیاه نمایی آقای سبز درباره ی تورم 1

گزارش مرکز پژوهش های مجلس درباره ی تورم

پی نوشت : روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 17:54 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     ساعتی از نیمه شب گذشته ... سایت های خبری اما انگار خواب ندارند ... خب حق هم دارند . اتفاق مهمی رخ داد . یک نفر حرف دل خیلی ها را زد ! به همین سادگی ...

    سال هاست که حرف های امشب محمود احمدی نژاد سر زبان هاست ... وقتی هم اعتراض می کنیم ، می گویند علیه نظام حرف نزنید ... چه کسی گفته است که شما و آقازاده هایتان مساوی با نظام و نظام مساوی با شماست ؟ ... شنیده ام در پارک ملت ، مردم ، الله اکبر فریاد زده اند ...

     گمان کنم یک ماه می شود ... تبلیغات پشت تبلیغات ... چهارشنبه شب ... مناظره را نگاه کنی ها ... توی پارک دانشگاه طرفداران هر کاندیدا ( به جز آقای رضایی ٍ بنده خدا ! )  ستاد انتخاباتی تشکیل داده اند ... امروز توی پارک بودم ... همه به هم  گوش زد می کردند ... مناظره یادت نره ... توی اتوبوس برگشت ... مناظره یادت نره ...

     راستی چند نفر این مناظره را نگاه کردند ؟ ... این حرف ها در چه شبی زده شد ! ... شاید اگر محمود احمدی نژاد این حرف ها را در یک سخنرانی بیان می کرد ... یک کلاغ چهل کلاغ ها ... سانسور ها ... و برداشت های سلیقه یی در زمان انتقال خبر باعث کم رنگ شدن آن می شد ... اما ... امشب ... در برابر چشم خیلی ها ... پرونده ی کسی رو شد که بعضی اون رو مساوی نظام و نظام رو مساوی او می دونستن ... راستی ... چرا من هم نمی تونم اسمش رو بیارم ؟

     حضرت زهرا (س) در وصیت اش به امیرالمومنین (ع) می فرماید : اگر نمی توانی به وصیتم عمل کنی به زبیر وصیت کنم . و همین زبیر ها و طلحه ها و عایشه ها در برابر وصی پیامبر (ص) ایستاند ... امیرالمومنین (ع) بارها فرمود که این ها از اسلام خارج شده اند ... زمانی صحابه پیامبر (ص) بودند اما امروز ... طعم مال حرام ...

*******************************************

در این زمینه : مقایسه آماری صادرات و واردات در دولت نهم و دولتهای قبل

در این زمینه : مقایسه عمکرد دولت نهم با دولت های گذشته

پی نوشت : دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند ؟ ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 1:49 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     از اتاق فرمان ٬ فرمان می دهند که ... . یک نفر می گفت : هر کودکی که به دنیا می آید یعنی ... یعنی خدا هنوز ... هنوز به بشر امیدوار است ... یک نفر می گفت : تا حالا به این موضوع فکر کردی که چرا وقتی به دنیا می آییم ٬ گریه می کنیم ؟ ... خیلی بد است که نویسنده در همان سطر های ابتدایی ٬ مشت اش را برای خواننده باز کند ... اما من هر چه به این اتاق فرمان می گویم ٬ حرف به گوشش نمی رود ... بنده همین جا رسما اعلام می کنم بلد نیستم پیرامون این گونه مسائل ژیگولی مثل تولد و اینا مطلب بنویسم ... حالا مگر این اتاق فرمان بی خیال می شود ؟

     با اشک به دنیا می آییم و با اشک می رویم ... می گویند وقتی از مردگان درباره ی مدت حضورشان در دنیا می پرسند ٬ پاسخ می دهند : یک روز یا بخشی از یک روز !!! ... به ساعت نگاه می کنم ... به عقربه ی کند کوچک ... به عقربه ی کندی که مرا به بیست و دو سالگی فرا می خواند ... نه ... می کشاند ... می کشاند و می داند که هنوز قطعاتی از روح من در گذشته جا مانده ... می کشاند و می داند که هنوز دل بسته روزهای سرخوش کودکی ام ... می کشاند و می داند که از آینده  ... م ی ت ر س م ... می کشاند و می داند که می دانم این ثانیه ها برگشت پذیر نیست ... می کشاند و می داند ...

 *************************************

پی نوشت : ... فاطر السموات و الارض

                                                   انت

                                                         ولی یی فی الدنیا

                                                                        و الاخره

                                                   توفنی مسلما

                                                  و الحقنی بالصالحین   //  سوره یوسف / ۱۰۱  

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:34 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     ببخشید آقایان محترم ... ببخشید بانوان ارجمند ... از محضر شما عذر می خواهم ... اگر امکان دارد ٬ لطفا ٬ با من در این شمارش هم گام شوید :

یک

دو

سه

چهار

پنج

شش

هفت

هشت

نه

ده

یازده

دوازده

سیزده

چهارده

پانزده

شانزده

هفده

هجده

نوزده

بیست

بیست و یک ...

     چه شد ؟ حوصله ات نگرفت همین بیست و یک کلمه را بخوانی ؟ زود از روی این واژه ها عبور نکن . این بیست و یک عدد ، اعدادی عادی نیستند ... این بیست و یک عدد شمارش معکوسی ست برای پایان یافتن یک انتظار ... راستی انتظار می دانی ؟ ... من می دانم ... کشیده ام ... سخت است . حتا برای چند دقیقه ... حتا تر این که منتظر عزیزی باشی ... حتاتر از همه ی این ها را بگویم ؟ ... حتاتر از همه این که واحد این اعداد سال باشد ... بیست و یک سال ... یک عمر است ... مثل عمر من که بیست و یک سال ام است ... حتا ممکن است بیست و یک از تویی که داری این صفر و یک های مجازی را می خوانی پیرتر باشد ... حالا این بیست و یک سال را در انتظار ضرب کن ... غیرقابل تصور است ... بیست و یک سال انتظار ... اما هر چقدر هم سخت باشد ، هر چقدر هم چشم های ات به در باشد ... گوش های ات به زنگ ... هر چقدر ... هر چقدر ... هر چقدر ... بالاخره لحظه ی پایان انتظار شیرین است ... آن هم اگر تو مادر باشی ... بیست یک سال در انتظار کودکی از تبار خودت ... از گوشت و پوست و خون خودت ... اما ... نه ... چه شد ؟ آخر این جا ؟ آخر امروز ؟ .... دلبرکم ... امروز که غزه بمباران است که روز آمدن نیست ... خب ... بیست و یک سال انتظار را دیدی ؟ دلبرکش آمد ... لحظاتی به لبخند های شاهکارش خیره خیره ماند ... لحظاتی لبخندهای شاهکاری نوشت ... لحظاتی بعد ... موشکی ... در بیمارستان ...

********************************

پی نوشت : کاش می شد مرد ... .

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 23:59 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     گاهی وقت ها آدم ها چشم های شان را می بندند . گاهی وقت ها آدم ها یادشان می رود گوش یی هم دارند . گاهی وقت ها آدم ها چقدر یادشان می رود که آدم اند . گاهی وقت ها هم حتا نه ... همین الان ... همین الان که تو داری این صفر و یک های مجازی را می خوانی ... همین الان که کنار بخاری نشسته یی و توی سوز زمستان از گرمای خانه ات لذت می بری ... همین الان که می توانی به صورت مادرت نگاه کنی ... که لب خندهای شاهکارش را به نظاره بنشینی ... همین الان ... توی پرجمعیت ترین سرزمین جهان کودکانی از سرما می لرزند ... می میرند ... همین الان ... توی پرجمعیت ترین سرزمین جهان کودکانی هستند که نمی توانند لب خند شاهکار مادرشان را به نظاره بنشینند ... توی بمباران دیروز مادرهای زیادی ...  توی بمباران دیروز پدرهای زیادی ...  توی بمباران دیروز ... .

     دیگر عادت کرده ایم ... تلویزیون را روشن کنیم ... ساعت ۹ ... اخبار ... و جمله ی همیشگی ِ " تنی چند کشته و زخمی شدند " ... . انگار یادمان رفته که این تنی چند که کشته و زخمی شده اند شاید صاحبان همان لب خندهای شاهکار باشند ... انگار یادمان رفته است که احتمالا انسانیم ... انگار یادمان رفته است که ... .

     ***********************

پی نوشت : از من تازه مسلمان بگذر ... .

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت 0:11 |

بسم الله الرحمن الرحیم

پیش نوشت : بعد از ۴ سال وبلاگ نویسی برای اولین بار می خوام روزنوشت بنویسم ... خدا به خیر بگذرونه !!!

**********************************

     صحنه ی اول : در کلاس رو باز کردم ... اعتراف می کنم کمی اضطراب داشتم ... نگاه ام رو از روی زمین کندم و به کلاس ... خدای من ... ۱۰ ٬ ۱۵ تا پسر بچه ی ۹ ساله ی شر از سر و کله ی هم دیگه داشتن بالا می رفتن ... !!!  لابد فهمیدید چه خبر بوده امروز ؟ ... این جانب به عنوان معلم کامپیوتر یک مدرسه ابتدایی ٬ امروز رفتم سر کلاس ... اتفاق های شاهکاری که شاید تا آخر عمرم یادم نره ... وقتی وارد شدم خودم رو معرفی کردم ...  " سلام بچه ها "  ... بچه ها با تمام توانایی خودشان در کشیدن جیغ : " سلااااااااااااااااام " !!! . " اسم من دهقانیه ... معلم رایانه تون هستم ... " هنوز کلمه یی ادامه نداده بودم که :  " آقا اجازه ؟ " " جانم ؟ " آقا داداش ما دیروز در کیس رو باز کرده بود که توش رو نگاه کنه بعد کامپیوترمون دیگه روشن نشد بابامون دعواش کرد " !!!!!!!!!! ... برگشتم رو به تخته و چند لحظه آروم خندیدم ... این اتفاقی بود که توی همه ی کلاس ها افتاد ... مثلا به این توجه کنید : " آقا اجازه ؟ " ... " جانم ؟ " " آقا ما یه دختر خاله داریم همیشه با پسر خالمون سر کامپیوترشون دعوا می کنه بعد ما هم همیشه طرفدار پسرخالمونیم " ... کلاس سوم اولین کلاس بود . وقتی کلاس با تمام اتفاقات جالبش تموم شد در رو باز کردم که بچه ها برن زنگ تفریح ... ناگهان ... یکی از بچه ها که ردیف اول بود فریاد کشید : " سوووووووووووووووسک " !!!!!! در عرض چند صدم ثانیه تمام کلاس جفت پا به نقطه یی که او اشاره کرد حمله ور شدند و سوسک مادر مرده ی بدبخت بی چاره رو از هستی ساقط کردن ... من ... مات !!! ... گفتم : " برید کنار با یه کاغذ برش دارم بندازمش توی سطل آشغال " . همه رفتن کنار ... اما مشکل این جا بود که فقط از ته مانده ی مایع درون بدن آن سوسک مادر مرده ٬ ردی روی زمین مانده بود و ... همین ! گفتم که . از هستی رسما ساقط شد. عین یک آقای معلم مهندس رفتیم داخل دفتر که چای بنوشیم . چند لحظه یی از حضور ما در دفتر نگذشته بود که ناگهان ... گویا بمبی منفجر شد یا یه چیزی تو همین مایه ها که دیدم یکی از بچه ها وسط دفتره و به یکی از معلم ها با آب و تاب می گه : " خانوم اجازه ! نیما به علی چک زد " !!!!!!!!!!!! . آنتن بودن در حد تیم ملی ! ... در طول حضور ما در دفتر هر چند ثانیه یک بار این اتفاق می افتاد .... بچه های کلاس چهارم آروم بودن ... خودم هم انگار به دوران دبستان برگشته بودم ... از کلاس ساکت خوشم نمی اومد ... ناگهان کمی از ته مانده ی کودک درون کمک گرفتیم و گفتیم که : " این چیه ؟ " بچه ها با جیغی فجیع فریاد زدند : " مووووس " ! . گفتم : " بچه ها موس اسم خارجیشه ... اسم فارسی ش می دونید چیه ؟ " . کلاس ساکت شد . شرارتی کودکانه در وجودم شکفت و گفتم : " موشواره " ... چند لحظه سکوت در کلاس و ناگهان منفجر شدن کلاس از فرط خنده ... " آقا اجازه ! گوشواره که مال خانوماس " ... کلمه ی " خانوما " رو وقتی ادا کرد ادعای خانم های افاده یی رو در آورد و بقیه ی بچه ها هم سر نخ رو گرفتن و .... .

     صحنه ی دوم : کات ! روزهای اضطراب شکستن نوک مداد قرمز ... روزهای دل واپسی دیکته شب ... روزهای اشک های دروغ ... خنده های راست تر ... روزهای انتظار برای زنگ تفریح ... روزهای فریادهای بی چشم داشت ... روزهای خوب خوب خوب خوب خوب ...

*****************************

پی نوشت : صد دانه یاقوت دسته به دسته ... با نظم و ترتیب یک جا نشسته ... یاقوت ها را ... .

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 22:55 |