تبليغاتX
تا بامداد غزل

بسم الله الرحمن الرحیم

     دل ام برای ات تنگ شده است ... صدای نفس هام را ... دلهره را ... زیر لب " یا خافض و یا رافع " گفتن را ... جوشش قطره ی اشک گوشه ی چشم را ... آه را ... دل ام برای ات تنگ شده است ... در این صداهای نجواگر ... صدای تو را می خواهم ... . دل ام برای چشم های ات ... برای عینک ات ... برای گونه های این روزها لاغر شده ات ... دل ام برای همه ات تنگ شده است ... .

     گاه به سجاده ... به مهر ... به دانه دانه های تسبیح مادر ... به قنوت ... به هق هق های بی سر و صدای شب ... گاه به مقدسات می سپاریم ... گاه به خدا ... که بزرگ تر از آنی ست که ... که می بیند ... که می شنود ... که شفا می دهد ... که ... امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء ...

******************************

پی نوشت : یا طبیب من لا طبیب له ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 0:3 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     نگاه می کنی ام ... به طراوت لب هایی خشک ... نگاه می کنی ام ... به نام نفس هایی از جنس تسبیح ... واژه هایی از جنس نور ... اشک هایی از جنس باران ... تو خود می دانی که اگر کم است ... اگر ناقص است ... اگر اصلا نیست ... از سر ضعف است ... نه سرگرانی ... نه استغنا ... که عبد - اگر بپذیری - ذاتا محتاج معبود است ... مهربان من ... روی لب هایم لب خند نقاشی می کند ٬ گرسنگی و تشنگی این روزها ... این نقاشی های عاشقانه ... برای تو ... دوست ات دارم .

*************************************

پی نوشت : شرمنده ی جانان ز گران جانی خویشم ...

    

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 2:45 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     پاک شدن ... وضوی عشق گرفتن ... عاشق شدن ... در هوای تو نفس تازه کردن ... دویدن ... تو را خواستن ... تو را صدا زدن ... سرودن ... غزل غزل اشک ریختن ... چرخیدن ... به زانو افتادن ... به سجده رفتن ... چشم در چشم تو ... من لی غیرک ؟

     امروز به من نگاه کردی ... مهربان من ... زیبای من ... محبوب من ... و من تو را نگاه ... چشم در چشم من ... با من سخن گفتی ... و من اشک ... و من هیچ ... یا ستار العیوب ... بر این واژه های اشک بار سخت نگیر ... بگذار با تو بی پرده سخن بگویم ... کسی را جز تو ندارم ... بی کس تر از آن ام که ... حقیر تر از آن ام که ... پست تر از آن ام که ... تهی دست تر از آن ام که ... درمانده تر از آن ام که ... مرا ببخش ...

     بر این خرمن نگاه کن ... که با نگاه ات به آتش کشیدی اش ... هوای برگشت هوایی ام کرده است ... استغفرالله ربی من جمیع جرمی و ظلمی و اسرافی علی نفسی و اتوب ... به سوی تو ... الهی و ربی ... من لی غیرک ؟ ... مهربان من ... جز شانه های تو ... جز دست مهربان تو ... جز لب خندهای بی منت تو ... جز عطای بی حد تو ... ما را سر باغ و بوستان نیست ... هر جا که تویی تفرج آن جاست ...

     بر این اشک ها ببخش که ... بر این دست ها ببخش که ... بر این واژه ها ببخش که ... بر این قلب ببخش که ... بر این بدن ببخش که ...  یارب ارحم ضعف بدنی ... که تو گواهی بر مجد خود ... و من گواه ام بر حقارت خود ... که الهی ان کنت ذنبی عندک عظیم ... فعفوک اعظم من ذنبی ... که از تو کم نخواهد شد ... که بر حقیری منت گذاری ... که ... الله ولی الذین آمنوا ...

 *********************************

پی نوشت : لا املک لنفسی نفعا و لا ضرا الا ما شاء الله ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 0:8 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     ندیده ام ات اما ... گاه رد خیالت اقلیم واژه های ام را تسخیر می کند ... ندیده ام ات اما ... گاه عاشقانه های ام با اشک های گرم  ٬ تو را می خواند ... ندیده ام ات اما ... گاه دل از انتهای نیاز می خواندت ... گاه در نخ این فکر فرو می روم که شاید مرا دیده یی ... ندیده ام ات اما ... گاه دوست داشتن ات را با تمام وجود حس می کنم ... گاه ... نه ! همیشه ...

     یازده قرن است به انتظار نشسته یی و ما ... یازده قرن است به سیصد و سیزده عاشق می اندیشی و ما ... یازده قرن است در کوچه پس کوچه های این شهر قدم می زنی و ما ... یازده قرن است جمعه ها ندبه می خوانی و ما ... یازده قرن است ... می فهمی رفیق ؟ ... یازده قرن است و ما ... این جا همه من اند ... من بی خیال تو ! ... این جا کسی برای شما ما  نمی شود ۱ ...

     امروز هم روزگار غریبی ست نازنین ! ... بیا و ببین چگونه الله اکبر بر سر نیزه کرده اند ... بیا و ببین چگونه یا حسین می گویند و مسجد به آتش می کشند ... می دانی ... چرا بگویم ؟ ... دیده یی و غصه خورده یی ... دیده یی و ... راستی نمازجمعه آمده بودی ... حرف های آسید علی آقا را شنیدی ... واژه هایش ما را کشت ... آقای ما ... مولای ما ... دعا کن برای ما ...     

۱ : بیتی از رضا جعفری.

********************************************

پی نوشت : رجب ... ماه ماه خدا از راه رسید ... این الرجبیون ؟

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 11:57 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     و لله الحمد ... الله اکبر علی ما هدانا ... و له الشکر علی ما اولانا ...

     وقتی داشتند تکه های کلام ات را می بریدند ... وقتی داشتند برای ات شجرنامه یی به دروغ می ساختند ... وقتی داشتند شجاعت بی نظیرت در سیاست خارجی را زیر سوال می بردند ... وقتی در خانه های تیمی نقشه ی آشوب های خیابانی ٍ پس از شکست می ریختند ... وقتی از مردم داری ات خجالت می کشیدند ... وقتی از عدالت طلبی ات عصبانی بودند ... وقتی داشتند پیامک های دروغ ارسال می کردند ... خدا ناظر بر اعمال شان بود ... .

     و خدا ناظر بر اعمال تو بود ... روزی که مادرت بیمار شد ... روزی که دعای پر سوزش در حق مهربانی ات گرفت ... و امروز دنیا شاهد است که سوز دعای مادری دل شکسته ٬ چگونه کانون قدرت و ثروت را به لرزه انداخته ... و امروز دنیا شاهد است که سوز دعای مادری دل شکسته ٬ چگونه تمام معادلات سیاسی را بهم ریخته ...

     و تو ... امروز ... همانی که قرآن فرمود : در درگاه ما ثبت شده است ... همانی که از  سوز اشک و دعای نیمه شب سجاده ها برخاسته یی ... همانی که دانه های تسبیح برای ات ذکر گفت ... و تو امروز برگزیده ی مردمی بیدار دلی ... برگزیده ی مردمی که به چیزها " نه " گفتند ... برگزیده ی مردمی که به حقیرانی بزرگ منسب " نه " گفتند ، آنان که گمان می رفت بر ردای ولایت چشم طمع دوخته اند ... آنان که دم از ولایت فقیه می زنند و برای ولایت فقیه نامه ی بی "سلام" و "و السلام" می نگارند ... و تو امروز رییس جمهور ۲۴ میلیونی ایرانی ...

*****************************************

پی نوشت : اذا جاء نصرالله و الفتح ...

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 17:52 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     ساعتی از نیمه شب گذشته ... سایت های خبری اما انگار خواب ندارند ... خب حق هم دارند . اتفاق مهمی رخ داد . یک نفر حرف دل خیلی ها را زد ! به همین سادگی ...

    سال هاست که حرف های امشب محمود احمدی نژاد سر زبان هاست ... وقتی هم اعتراض می کنیم ، می گویند علیه نظام حرف نزنید ... چه کسی گفته است که شما و آقازاده هایتان مساوی با نظام و نظام مساوی با شماست ؟ ... شنیده ام در پارک ملت ، مردم ، الله اکبر فریاد زده اند ...

     گمان کنم یک ماه می شود ... تبلیغات پشت تبلیغات ... چهارشنبه شب ... مناظره را نگاه کنی ها ... توی پارک دانشگاه طرفداران هر کاندیدا ( به جز آقای رضایی ٍ بنده خدا ! )  ستاد انتخاباتی تشکیل داده اند ... امروز توی پارک بودم ... همه به هم  گوش زد می کردند ... مناظره یادت نره ... توی اتوبوس برگشت ... مناظره یادت نره ...

     راستی چند نفر این مناظره را نگاه کردند ؟ ... این حرف ها در چه شبی زده شد ! ... شاید اگر محمود احمدی نژاد این حرف ها را در یک سخنرانی بیان می کرد ... یک کلاغ چهل کلاغ ها ... سانسور ها ... و برداشت های سلیقه یی در زمان انتقال خبر باعث کم رنگ شدن آن می شد ... اما ... امشب ... در برابر چشم خیلی ها ... پرونده ی کسی رو شد که بعضی اون رو مساوی نظام و نظام رو مساوی او می دونستن ... راستی ... چرا من هم نمی تونم اسمش رو بیارم ؟

     حضرت زهرا (س) در وصیت اش به امیرالمومنین (ع) می فرماید : اگر نمی توانی به وصیتم عمل کنی به زبیر وصیت کنم . و همین زبیر ها و طلحه ها و عایشه ها در برابر وصی پیامبر (ص) ایستاند ... امیرالمومنین (ع) بارها فرمود که این ها از اسلام خارج شده اند ... زمانی صحابه پیامبر (ص) بودند اما امروز ... طعم مال حرام ...

*******************************************

در این زمینه : مقایسه آماری صادرات و واردات در دولت نهم و دولتهای قبل

در این زمینه : مقایسه عمکرد دولت نهم با دولت های گذشته

پی نوشت : دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند ؟ ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 1:49 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     خاک ... دود ... آتش ... دستی بی پیکر ... پیکری بی سر ... و مادری ... نعش دخترک دلبندش را به خاک ... . و خواهری نعش برادر عزیزش را به خاک ... . صدای گلوله تمام شدنی نیست ... هر لحظه دیواری فرو می ریزد و ... نگرانی ... اضطراب ... ترس ... دلهره ... فریاد ... اشک ... . از نیروی کمکی خبری نیست ...

     آن روزها تمام شده است ... آن روزهای سخت ... آن روزهای محمد جهان آرا و یاران باوفایش ... آن روزهای بنی صدر و سر ٬ باز زدن از کمک کردن به خرم شهر ... نه ! ببخشید ... خونین شهر ... آن روزها تمام شده است و امروز تاریخ روایت می کند خاک و دود و آتش را ... آن روزها تمام شده است و ... .

     تو نبودی ... آن روز که پرچم های الله اکبر در کوچه های شهر به اهتزاز در آمد ... آن روز که ایران لب خند زد ... آن روز که دنیا بهت زده به شهرت نگاه کرد ... آن روز که دوستانت خواندند : ممد نبودی ببینی ٬ شهر آزاد گشته ... خون یارانت ٬ پر ثمر گشته ... آن روز که در مسجد جامع نماز جماعت خواندند ... آن روز که سید احمدها در قنوت نماز گریه کردند ... آن روز که خاک شهرت نفس کشید ...

********************************************

پی نوشت : روز و شب زمزمه می کرد غروبی غمبار ... روح خورشید مرو ! بی تو علی می میرد ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 1:53 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     از اتاق فرمان ٬ فرمان می دهند که ... . یک نفر می گفت : هر کودکی که به دنیا می آید یعنی ... یعنی خدا هنوز ... هنوز به بشر امیدوار است ... یک نفر می گفت : تا حالا به این موضوع فکر کردی که چرا وقتی به دنیا می آییم ٬ گریه می کنیم ؟ ... خیلی بد است که نویسنده در همان سطر های ابتدایی ٬ مشت اش را برای خواننده باز کند ... اما من هر چه به این اتاق فرمان می گویم ٬ حرف به گوشش نمی رود ... بنده همین جا رسما اعلام می کنم بلد نیستم پیرامون این گونه مسائل ژیگولی مثل تولد و اینا مطلب بنویسم ... حالا مگر این اتاق فرمان بی خیال می شود ؟

     با اشک به دنیا می آییم و با اشک می رویم ... می گویند وقتی از مردگان درباره ی مدت حضورشان در دنیا می پرسند ٬ پاسخ می دهند : یک روز یا بخشی از یک روز !!! ... به ساعت نگاه می کنم ... به عقربه ی کند کوچک ... به عقربه ی کندی که مرا به بیست و دو سالگی فرا می خواند ... نه ... می کشاند ... می کشاند و می داند که هنوز قطعاتی از روح من در گذشته جا مانده ... می کشاند و می داند که هنوز دل بسته روزهای سرخوش کودکی ام ... می کشاند و می داند که از آینده  ... م ی ت ر س م ... می کشاند و می داند که می دانم این ثانیه ها برگشت پذیر نیست ... می کشاند و می داند ...

 *************************************

پی نوشت : ... فاطر السموات و الارض

                                                   انت

                                                         ولی یی فی الدنیا

                                                                        و الاخره

                                                   توفنی مسلما

                                                  و الحقنی بالصالحین   //  سوره یوسف / ۱۰۱  

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:34 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     کسل ام ... امروز عصر به شدت داشتم به خودم ام فکر می کردم ... به این روزها ... داشتم از بالا به این چند سال اخیر نگاه می کردم ... آدم وقتی مسیر زندگی رو به سرعت نگاه می کنه ٬ ممکنه به نتایج هول ناکی برسه ... مثلا این که از خودش بدش بیاد ... یا از وجود و حضور خودش متاسف بشه ... اما مشکل از اون جایی شروع می شه که تو می دونی داری از کجا می خوری ... اما نمی تونی جلوشو بگیری ...

     وقتی به عقب بر می گردی ... وقتی احساسات نوستالژیک تمام ذهن ات رو فرا می گیره ... وقتی به هزار راهی هایی فکر می کنی که ... اشتباه ... اشتباه کردم ... اما این کلمه ی لعنتی هیچ مشکلی رو حل نمی کنه ... اوضاع وقتی وخیم تر می شه که امروز هم همون راه های اشتباه انتخاب می شن ... یه نفر توی دل ام می پرسه : تو کی می خوای آدم بشی ؟

     خیلی وقته غزل ننوشتم ... یعنی نمی تونم ... برای واژه هایی که هنوز هم پاری اوقات ... ناگهان ... به ذهن ام حمله می کنن ٬ متاسفم ... متاسفم برای دوستانی که این روزها با نقابی از لب خند رو به رو می شن ... متاسفم برای دوستانی که این روزها با تلخی کلام من ...

     نه ... هیچ اتفاق خاص و بزرگی نیفتاده ... من از اتفاق های تاریک ریز ... اتفاق های بد همیشگی ... اتفاق هایی که حتا حقیر تر از اونی هستن که بشه بهشون گفت : اتفاق ... من از دلهره های لحظه یی ... کسل ام ... شبیه آدم بی عرضه یی که کاری از دست اش ساخته نیست ... جنگ جوی بی سلاح ... وسط آدم هایی که پوشیه زدن ... سیاه پوشیدن ... چند ماه پیش که یکی شون رو برحسب اتفاق کشتم ... وقتی پوشیه اش رو کنار زدم ... خودم بودم .

**********************************

پی نوشت : جمال در نظر عشاق همچنان باقی ست ... گدا اگر همه عالم بدو دهند ٬ گداست ... .

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:43 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     امشب ... هوای سفر زده است به سرم ... هوای پرواز ... هوای کوه ... هوای دویدن ... هوای تو ... . حس می کنم ٬ حس ام می کنی ... حس می کنم ٬ حالا که دارم می نویسم ات ... می خوانی ام ... شبیه لحظه های ناب غزل ... قافیه به قافیه ... مصرع به مصرع ... بیت به بیت ... سروده می شوی و ... اتفاق می افتی ...

     راستی ! ای از تمام حادثه ها اتفاق تر ... چرا نمی افتی ؟ ... راستی ! ای روح بیت های قسم خورده در غزل ... می دانی چند وقت است که سپید شده ام ؟ ... که به بی وزنی دچار ... به بی وزنی دچار شده ام اما سبک ... نه ... که سنگین شده است کوله ی ... بنویسم ؟ ... می نویسم ... که سنگین شده است دیگر این کوله ی گناه ... خسته شده ام ... از نبودن ات ... از این واژه های بی مصرف که کاری از دست شان ساخته نیست ... که تو را برای من نمی آورند ... که حتا نمی توانند برایم توصیف ات کنند ... که حتا ... که حتا ... که حتا ... .

     من ... + تو ... = من . ای کاش این طور نبود ... بدبختی های ام ...سرگشته گی های ام ... بغض های ام ... از همین جا شروع می شود ... گم ات کرده ام ... اگر این جا بودی ... من ... +تو ... = ما . اما نمی شود ... این ستاره هایی که ما برای آمدن ات نشان کرده ایم ٬ چراغ خیابان بود ... این ها تو را افسانه فرض کرده اند که ... این ها تو را نیامدنی فرض کرده اند که ... این ها تو را دوست ندارند انگار ... این قدر برای شان گریه نکن ... محبوب من ... عزیز من ... دوست داشتنی من ... زیبای من ... دل ام برای لب خندهای شاه کارت تنگ شده است ... بیا و کمی برای مان لب خند ... بیا و کمی با ما حرف ... بیا که امروز آدم ها ، تن ها شده اند ...  

*******************************

پی نوشت : ای خواجه درد هست ... ولیکن طبیب ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 0:30 |

به نام خدایی که ...

     پاری اوقات بد جوری می رم تو نخ معنی اش . Trade Off ... مصالحه ... سبک ٬ سنگین کردن ... لعنتی ... همیشه ٬ همه جا ٬ یقه ات رو می چسبه ... همیشه انتخاب بین آموخته ها و شرایط غیر قابل پیش بینی ... کمال کتاب ها و واقعیتی به نام من ... متاسفانه باید به موجودیت خودم اعتراف کنم ... باید به موجودیت موجودی ضعیف اعتراف کنم که اراده ی تغییر هیچ رو هم نداره ... باید به موجودیت موجودی ضعیف اعتراف کنم که به بن بست رسیده ... به نقطه های بی سر خط ... به هزار راه رفته ... هزار مصالحه ی احمقانه ... هزار ... هزار ... هزار ...

     پرفسور استالینگز در کتاب سیستم های عامل اش تصریح می کند که : ای طراح سیستم عامل ! از طرح حالت هایی که امکان دارد به بن بست ختم شود خودداری کن . فرآیندهایی که بن بست را ایجاد می کنند نه خود دیگر توان ادامه ی پردازش دارند نه به دیگر فرآیند ها امکان استفاده از منابع سیستم ( مثل CPU ) را می دهند ... بن بست مثل یک گره ی ترافیکی بزرگ است که هرگز امکان باز شدنش وجود ندارد ...

     ای کاش می شد یه روز صبح ، از خواب بلند می شدی و می دیدی که همش یه کابوس بوده ... ای کاش می شد دکمه ی ریست رو زد تا شمارنده زندگی صفر بشه ... دوباره از نو ... از نو ... چه خیال نازک غمگینی ... نوسان می کند شعور مطلق هستی به روی غم های ام / ستارگان اعجاز هم  / ندارند جادویی / برای این درد ها ...

*****************************************

پی نوشت : خدا به نیمه از خویش و نیمی از ابلیس ... در آن سپیده چه معجونی آفرید از من ؟

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 0:49 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     این جایی که نمک می پاشی زخم است ... کهنه است ... اما من گریه نخواهم کرد ... این طور که لبخند می زنی ... می سوزد دلم ... این طور که اشک می ریزی ... کاش این واژه ها به عمق فاجعه پی می بردند ... من دچار تراکتوری دوست داشتنی شده ام ... بد برداشت نکن ... ( ما به دموکراسی قائل نیستیم ) ... من دچار یک مصلحت اندیشی زجرآور شده ام ... من دروغ می گویم ... .

     دروغ گفتن حق من است ... من به تراکتورها دروغ می گویم ... ولی آن ها به من لب خند می زنند ... و در خواب برای ام گریه می کنند ... من می لرزم ... راهی نیست ... این هایی که آمده ام بی راهه بوده است ... کات !

     زهی خیال باطل ... کات ؟؟؟ کی ؟ کجا ؟ تو ؟ ... آدم این حرف ها نیستی ... اگر می توانستی ... اگر زورت می رسید ... ببخشید آقای بازیگر ... شما موظف به ایفای نقش هستید ... لطفا نقاب را از چهره تان برندارید ... ببخشید آقای بازیگر ... فیلم نامه تغییر نخواهد کرد ... قبل از قبول نقش باید فکر این روزها را می کردید ... تو دروغ می گویی ... .

     نه ! اجازه نداری !!! ... چرا دروغ گفتی ؟ ... مگر من با تو صادق نبودم ؟ ... دروغ گفتن حق هیچ کس جز من نیست ... این طوری نگاه نکن ... من زبان فرهنگ توام ... تو دروغ گفته یی که ... .

*********************************

پی نوشت : بن بست ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 0:28 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     تراکتور ماشین خوبی ست ... برای کشاورزی البته . چرخ های بزرگ . لاستیک های خشن . قدرت زیاد . احتمالا کشاورزان محترمی که تراکتور ندارند وقتی به یک تراکتور نگاه می کنند ... حسرت ... شاید هم نقشه یی برای خرید ... وقتی نگاه می کنند که چطور زمین را شخم می زند ... وقتی نگاه می کنند که چقدر کارها سریع پیش می رود ... ای آقا ! خوشبختانه علم پیشرفت کرده ... .

     صبر عزیز من ... صبر کن . خودم می دانم این جا وبلاگ مهندسی کشاورزی نیست . می خواستم بگویم می شود به تراکتور ٬ طور دیگری هم نگاه کرد . به چرخ های بزرگش ... به لاستیک های خشن اش ... به قدرت زیادش ... . تراکتور شخم می زند ... زمینی را ... که شاید لانه ی هزاران مورچه در آن زمین ... که شاید جوانه ی کم سن و کم طاقت گلی وحشی در آن زمین ... که شاید ... که شاید ... که شاید ... ای آقا ! متاسفانه علم پیشرفت کرده ... .

     متاسفانه علم پیشرفت کرده ... و متاسفانه هنوز آدم هایی هستند که دلشان را به گاو آهن خوش کرده اند ... خبری نداری رفیق ... کمباین هم تولید می کنند تا اگر احیانا تراکتور نتوانست دانه ی خوش شانس گلی وحشی را بکشد ... . توی این دعوا من طرف جوانه ی کم سن و کم طاقت گل وحشی ام ... نه ... راستش را بگویم ... توی این دعوا من خود جوانه ی کم سن و کم طاقت گل وحشی ام ... . کاش می شد هیچ وقت تراکتوری نبود ... .

*********************************

پی نوشت : همه ی آدم ها ٬ بزرگ ترین فیلسوف دنیا می شوند ... وقتی بخواهند چیزی را توجیه کنند ... .

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 0:37 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     آب در هاون کوبیدن است ... فایده یی ندارد ... میله های این زندان سرد ٬ سخت تر از اراده ی شکننده ی من است ... بارها و بارها تجربه کرده ام ... امتحان کرده ام ... سال هاست که این تیغ می شکند ... و من ... هنوز ... زندانی این سیاه چال عمیق ام ... .

     گمان کنم ... نه ! ... مطمئن ام ... در معادلات اعتقادی ام حفره یی عمیق به وجود آمده ... حفره یی با شعاعی بزرگ تر از شکست یک انسان ... حفره یی که هر لحظه بزرگ تر ... عمیق تر ... دهشتناک تر می شود ... سیاه چاله یی که دارد همه ی من را می بلعد ... این صفر و یک های مجازی اعلام یک ورشکستگی فلسفی ست ... این راه ٬ بی راهه بود و این خیابان بن بست ... این روزها چقدر محتاج یک ناجی ام ... .

     این روزها چقدر نیستی ... این روزهای خالی ِ جای تو ... این روزهای سخت ... این روزهای سرد ... این روزهای شب ... این روزها چقدر محتاج دست های ات شده ام ... که دلتنگی امان می برد ... که اشک نیست ... که چشمه ی غزل خشکیده است و ... واژه ها مسموم اند ... این روزها چقدر نمی شود تو را یافت ... نوشت ... مرد ... چقدر تنها شده ام ...

****************************

پی نوشت : حافظ به خود نپوشید این خرقه ی می آلود ...

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 23:30 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     تو را دوست تر داشتن ... در هوای تو شکفتن ... از تو برای تو نوشتن ... عاشقانه مجذوب عاشقانه های ات شدن ... کوچه پس کوچه های خیال را - به یاد تو - رفتن و رفتن و رفتن ... حال و روز سرگشته یی ست ٬ وقتی به تو می رسد . وقتی به تو می رسم ... در امتداد خیابانی که تو را نوید می دهد ... مردمکان چشم دیگر جز گنبدی طلایی نمی بینند ... حسی نزدیک به پرواز در وجودم موج می زند ... و ... و زبان ... که الکن است ... و واژه ... که به ورطه ی بی وزنی افتاده ... و غزل ... که من را هیچ ... که تو را نگاه ... و من ... که کوچک تر و کوچک تر ... و تو که بزرگ تر و بزرگ تر ... و تو که صمیمی تر ... و تو که عاشقانه تر ... و تو که من را سلام ... و من که ... اشک رزق سفره های بی ریاست ... و دل ... که می شکند ... و دل ... که ... السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی ( علیه آلاف التحیه و الثناء ) ...

     دلم برای این لحظه های ناب تنگ شده است . این دل تنگی دقیقا از همان لحظه یی شروع شد که داشتم برای آخرین بار به گنبدت نگاه می کردم . ای کاش این غل و زنجیرها نبود . ای کاش می شد هر روز صبح برابر ضریح ات ایستاد و  " السلام علیک یا اهل بیت النبوه ... " خواند . ای کاش می شد هر روز بعد از نماز مسجد گوهرشاد به سمت تو برگشت و ... تو را خواند ... زمزمه کرد ... اشک ریخت ... عاشق شد ...

     که تو همانی که می شود به او گفت : " دوستت دارم " ...

**********************************

پی نوشت : که تو همانی که می شود بی نقاب از او نوشت ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 23:16 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     گاهی وقت ها آدم دلش می خواهد تنها باشد . یعنی یک گوشه یی باشد که بشود تنها بود ... که کسی تو را پیدا نکند ... که هیچ تلفنی زنگ نخورد ... که هیچ حس نوستالژیکی به تو حمله ور نشود ... که هیچ واژه یی خون غزل هات را ... که هیچ صدایی توی ذهن ات ... که هیچ ... که هیچ ... که هیچ ... گاهی وقت ها آدم دلش می خواهد خودش باشد و خودش ... شاید ... شاید هم نه ... شاید همه ی این ها یک نقاب جدید است ... شاید همه ی این ها ... چقدر بد است آدم نداند کجای کار است ... چقدر بد است آدم حس بدی نسبت به خودش داشته باشد ... چقدر بد است وقتی همه چیز خوب پیش می رود به ظاهر اما ... و ... نمی فهمم ... اصلا از کجا شروع شد ؟ ... اصلا از هر کجا که شروع شد ... کی قرار است تمام شود این ... این ... نه ... زورم نمی رسد بنویسمش ... هنوز خیلی خیلی خیلی ترسو تر از آنی هستم که ... هنوز خیلی خیلی خیلی بیش تر از آنی که فکر می کردم برای این حرف ها شکننده ام ... هنوز ... هنوز هم که هنوز است دنبال آن ردپایی هستم که ۵ سال پیش گم شد ... نه ... گم نشد ... گمش کردم ... هنوز توی کوچه پس کوچه های ذهن ام می گردم و گز می کنم راه های هزار بار رفته و نرفته را ...

     خب دلم برایت تنگ شده است ... این را بفهم ... چه روزهای خوبی بود ... اما بود ... این افعال ماضی بالاخره کی از سر کچل روز نوشت هایم دست بر می دارند ... اصلا چرا رفتی ؟ ... لابد این هایی که دارند این صفر و یک های مجازی را می خوانند خیال می کنند که من و تو روزی ... بگذار هر چه می خواهند فکر کنند ... من دارم برای تو می نویسم ... نه برای آن ها ... این جا هم یک دفترچه ی شخصی ست ... فرقش با دفترچه ی خاطرات این است که قفل ندارد ! ... البته دارد ... همین که کسی نمی داند تو کجایی خودش قفل است ... حتا برای من ... حتا برای نویسنده ...

******************************

پی نوشت : یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی ... عمری ست پشیمان ز پشیمانی خویشم ...

    

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 0:47 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     استاد داشت معماری پایگاه داده درس می داد . لایه ی اول کاربران ... لایه ی دوم لایه ی مفهومی شمایی ... لایه سوم لایه ی فیزیکی . کاربران که در لایه ی اول این معماری جای دارند می توانند به بخشی از لایه ی دوم دسترسی داشته باشند . هر کاربر بر اساس View یی که دارد می تواند به این لایه دسترسی داشته باشد . اصولا کاربرانی که مسولیت مهم تری در پایگاه داده دارا هستند دید بیشتری دارند . توی زندگی معمولی ما هم همین طوره بچه ها ... .

     هر که برف اش بیش ٬ بام اش بیشتر ... خودم می دونم بر عکس نوشتم . اما وقتی برف میاد تو که دیگه بام رو نمی بینی ٬ برف رو می بینی ... استاد داشت از آدم هایی حرف می زد که توی زندگی دید باز تری دارن . آدم هایی که درد رو لمس می کنن . عزیزی برای پست قبل کامنت خصوصی نوشته بود که امثال بروج علی از این جمله درد ها لذت می بردن . عجب ! از کی تا حالا درد کشیدن لذت بخش شده رفیق ؟ اسمش درده ها ... درد ... استاد داشت از همین نظافت چی دانشگاه می گفت که همه ی دغدغه اش احتمالا خلاصه می شه به تمیز کردن این کلاس و ساعت ۶ بعد از ظهر شدن و کارت کشیدن و خداحافظ ... ما رفتیم . استاد داشت از سید جمال الدین اسد آبادی می گفت ... که دیدش وسیع بود ... که توی هند برای گرسنگی مردم مصر غصه می خورد و علیه استعمار سخنرانی می کرد ... از مدرس ... که آخه مرد حسابی تو پول تدریس توی حوزه رو داشتی ... کلی هم برای خودت آدم بودی ... آخه دیگه برای چی این همه درد سر رو برای خودت خریدی و ... بعد سر شو انداخت پایین و گفت : این جور آدم ها دست خودشون نیست ... کسی که بیشتر می فهمه بیشتر درد می کشه ... بعد یه جمله گفت : " حالا شما نگاه کنید کار این دید بزرگ چقدر وخیم می شه ... اون قدر که اون ابر مرد می گه : اشتیاق من به مرگ از اشتیاق بچه به سینه ی مادر بیشتره " ... " .

     آخر آمال و آرزوی های ما کجاست ؟ رنگ مد رژ لب ؟ ... لباس مد ؟ ... مدل موی مد ؟ ... خونه ؟ ... ماشین ؟ ... چقدر از این حجم درد روی دوش ماست ؟

**************************

پی نوشت : سینه مالامال درد است ای دریغا ... ای دریغا ... ای دریغا مرهمی ...  

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 1:50 |

بسم الله الرحمن الرحیم

نام : بروج علی

نام خانوادگی : قرار شد ریا نشود .

محل تولد : یک روستایی در هشت کیلومتری سقز

سمت : بی سیم چی

لحظه های ناب عاشقی :

     محاصره شده بودیم ... بروج علی بر خلاف همیشه کمی نگران بود ... انگار می خواست چیزی را پنهان کند ... دقت کردم ... وای خدایا ... کاغذ رمز بی سیم دستش بود ... اگر دست عراقی ها می افتاد کربلایی به پا می شد ... اطراف را نگاه می کرد ... عراقی ها نزدیک تر می شدند ... اسیر شدنمان قطعی بود ... ناگهان ... چه می کند ؟ ... کاغذی مچاله را در دهانش کرد و کمی جوید و به سختی بلعید ... مات او بودم ... یکی از عراقی ها دید ...

     دوست ندارم این حرف ها را بنویسم ... چقدر سخت است ... چقدر دردناک ... درد ؟ ... اصلا تو می دانی درد چیست ؟ ... نه ... من هم نمی دانم درد چیست ... درد را بروج علی اما خوب می داند ... وقتی که نقش زمین اش کردند ... وقتی آن خبیث با تیغ موکت بری پوست روی سینه و شکمش را کند و ... روی بدن بدون پوستش آب جوش ریخت که ... " به خمینی فحش بده حرومزاده " ... بروج علی نگاه اش کرد ... از همان نگاه ها ... همان نگاه ها که سید احمد خوب می داند ... لب خند زد ... فریاد کشید ... الله اکبر ... الله اکبر ... خمینی رهبر ... و ... نفسی که بر نیامد ... و سکوت ... و بغض ... و کجاست اهل دلی تا که شرح غصه دهم ؟

*******************

پی نوشت : و عشق ... تنها عشق ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 1:41 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     یک نفر این جا نشسته است و دارد می نویسد ... کاری جز این از دست اش بر نمی آید ... فقط می تواند بنویسد ... اصلا به این نوشتن احتیاج دارد ... معتاد خواندن و نوشتن شده است ... یک نفر این جا نشسته است و ... مبهوت ... خیره خیره به روزهایی که رفت نگاه می کند ... نگران ... به روزهایی که در راه اند ... آیا امروز ِ ما را چیزی جز گذشته ی ما رقم زده است ؟ ... اگر گذشته و آینده نبود ، امروز مفهوم خودش را از دست می داد . پس لطفا این جا کسی نرود بالای منبر برای ما که در حال زندگی کن ! به گذشته و آینده فکر نکن . مخور غم گذشته ... . یک نفر این جا نشسته است ... دست بسته ... فقط می تواند نگاه کند ... فکر کند ... کمی گریه کند ... آب شود ... خودش را لعنت کند ... آرزو کند که ای کاش هرگز وجود نداشت ... آرزوی یک پاک کن کند ... اگر یک نفر به من بگوید : یه آرزو کن ! ... می گویم : ببین غول جادوی خیالی من ... بیا و بعضی از این رد پا ها را از توی ذهن و خیالات من پاک کن ... می دانی ... تنفر چیز بدی ست ... مخصوصا اگر از مفهومی مثل زندگی باشد ... وقتی یقه ات را می چسبد دیگر رها شدنی در کار نیست ... اگر یک نفر به من بگوید : آیا از وضع کنونی راضی هستی ؟ ... می گویم : نه ! ... و بگوید : خب عوضش کن ! می گویم : کاری از دست من ساخته نیست ...زورم نمی رسد ... بارها و بارها و بارها و بارها و بارها خواستم ... اما فقط خواستم ... نتوانستم ... این جا خواستن توانستن نبود ... من با همه ی وجودم شکست را درک کردم ... شکستن را چشیدم ... خواستم به این وضع پایان بدهم ... نشد ... بدتر شد ...  من خسته شدم از این تسلسل باطل ... من خسته شدم از این روز و شب بی معنی ... روز و شبی که حتا به اندازه ی یک صفر بعد از ممیز هم معنی ندارد ... وقتی بعد از این همه دویدن می بینی هنوز سر خونه ی اولی ... منتظر فرداها نیستم ...

********************

پی نوشت : چند ساعت تا شب قدر مونده ؟ ظرف من هنوز کثیفه ... هنوز ترک داره ... هنوز ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 0:37 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     هیچ کس خبر نداشته باشد تو که می دانی ... تو که از این سینه ی خسته خبر داری ... تو که می دانی ... هیچ کس خبر نداشته باشد تو از حال و روز این روزهای یخی خبر داری ... هیچ کس خبر نداشته باشد  تو خوب می دانی ... تو خوب می بینی ... تو خوب ...

     سردم است ... گرم ام است ... آن قدر که دندان هایم می لرزند و به هم می خورند ... آن قدر که بی وقفه عرق می ریزم ... سرم درد می کند ... گیج می رود ... تب دارم ... می سوزم ... هذیان می گویم / نام تو را ...

     این که از آینده می ترسم ... نه این که از رحمت تو نا امید شده باشم ... که اگر این طور بود ... نه این که آفرینش تو را بی اعتبار بدانم ... که اگر این طور بود ... که اگر این طور بود که خیلی پیش تر از این حرف ها و قصه ها و غصه ها تمام شده بود همه چیز ... این که از آینده می ترسم ... من به این زانو ها دیگر اعتماد ندارم ... من به این کفش های نابلد دیگر اطمینان ندارم ... من به تابلوهای این جاده دیگر اعتماد ندارم ... بارها و بارها و بارها امتحان شان کرده ام ... همه شان را ... زیر هر تابلو دست خطی ست که : به نوشته های این تابلو اعتماد کن ... به نوشته های این تابلو اعتماد نکن ... راه این جاست ... بی راهه این جاست ... چطور می شود یک تابلو که فقط یک فلش دارد هم راه را نشان بدهد هم بی راهه را ... این چه راه یی ست که هم راه است هم بی راه ... این طوری نمی شود ... این طوری آدم گاو گیجه می گیرد ... این طوری یعنی تو اختیار داری ... کدام اختیار ؟ ... کدام کشک ؟ ... از رنجی که می بریم را اختیار می خواند ... عجب ! ... روزگار ما را نگاه کن !!! ... چقدر به پاک کردن صورت مساله علاقه مندیم ... .

******************************

آهی که سوز می دهد این درد خسته را

سوزی که باز می کند این راه بسته را

راهی که اشک چند قدم می دود در او

پرواز می دهد غزلی دل شکسته را

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 1:12 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     این اصلا مهم نیست ... این اصلا مهم نیست که دیگران چه قضاوتی می کنند ... این اصلا مهم نیست که دیگران از حرف های من و تو چه برداشتی می کنند ... این اصلا مهم نیست که نمی فهمند لبخند های تو چقدر زیبا ... چقدر شوق آور ... چقدر عاشقانه ... چقدر ... چقدر ... چقدر ... شاهکار ... این اصلا مهم نیست که تا حالا بهشان نگفته ای : " تو مال منی " ... چیزی که مهم است این است که من فهمیدم عمر این وبلاگ دارد تمام می شود ... یعنی دیگر نمی شود توی این وبلاگ با تو درد دل گفت ... یعنی دیگر نمی شود برای تو ناز کرد ... با تو لختی خلوت کرد ... یعنی باید تو را به نام رسمی ات خطاب کنم : خدا !

     محبوب من ... اگر تو به من اجازه نداده بودی ... اگر تو به من " ادعونی استجب لکم " نمی گفتی ... هیچ وقت ... هیچ وقت چنین جسارتی نداشتم که تو را تو خطاب کنم ... من از این ناراحت نیستم که عده یی فلسفه ی این خطاب را نمی فهمند ... نمی فهمند که اگر خالق به مخلوق اجازه داد او را تو خطاب کند یعنی بین خالق و مخلوق سنخیتی ست ... و اصلا همه ی قصه سر همین سنخیت است ... و اصلا همه ی این گله ها سر همین نفخت من روحی ست ... و اصلا همه ی قصه سر همین است که نمی دانند وقتی به کسی می گویی " تو مال منی " چه لذتی دارد ... و اصلا همه ی قصه سر حاج کاظم هاست ... وقتی باید ها و نباید ها طوری به هم می پیچند که ...

     از کرخه تا راین ... دو نفر کنار راین فریاد می کشند ... یکی از سر مستی ... یکی از سر ... خب چشم اش خوب شد ... داشت می دید ... ولی ببین ... چشم اش را داده بود به تو ... ما ندیده ایم تو هدیه را برگردانی ... مگر آن که هدیه دهنده هنوز دل اش با هدیه اش باشد ...هر دو فریاد می کشیدند ... این کجا و ... آن کجا ...

     محبوب من ... خالق من ... دوست داشتنی من ... تو ی من ... این هایی که پهنای صورت ام را گرفته ... که شور است ... این ها یعنی ... این ها یعنی دوست دارم ... این ها یعنی تو مال منی ... این ها یعنی در را باز نکن !!! ... که من گدایی در خانه ی تو را دوست دارم ...

**********************

پی نوشت : نشود فاش کسی آن چه میان من و تو ست ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 1:10 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     همه ی حرف را همین اول می گویم ... خسته شده ام ... اما این همه ی حرف نیست . همه ی حرف را نمی شود زد ... همه ی حرف را می خواستم در گوشی به تو بگویم که ... نشد ... که ... به خدا حواسم بود ... حواسم پرت شد ... تقصیر کسی نیست ... تقصیر کسی نبود ... تقصیر من بود که نقاب روی صورتم جا نمی شد مجبور شدم دو دستی به صورتم بچسبانمش ... خب معلوم است ٬ ملت که احمق نیستند ٬ می فهمند ٬ می خندند ... مثل تو که این روزها به من می خندی ... مثل تو که به من می خندی و لب خندهای شاهکارت را از چشم های هیزم پنهان می کنی ... مثل تو که ...

     دلم برای حرف های قشنگ ات تنگ شده است ... دلم برای " تو مال منی " هایت تنگ شده است ... دلم برای آدم های شبیه تو تنگ شده است اصلا ... سید احمد حسینی ... آقای پارسا ... دو کوهه یادت هست ؟ ... سید احمد دوربین دستش گرفته بود و ما را می گرفت ... آن روزها یادت هست ؟ ... چقدر آدم خوبی بودم !!! ... چقدر با تو رفیق ... چقدر با تو عاشق ... چقدر شبیه دوست های تو ٬ دوست ... شلمچه یادت هست ؟ ... سید احمد گریه نکرد ... بالای مزار شهدا ایستاده بود و به دور دست خیره شده بود و ... من نمی دانم به کجا نگاه می کرد که چشم هایش این قدر شبیه چشم های تو شده بود ... توی چه فکری بود ؟ ... ۸ سال خون و خاک ... یا شاید هم ۱۰ سال اسارت و ... آقای پارسا اما چقدر گریه کرد ... آدم های جا مانده این طوری گریه می کنند ... مثل من ... مثل همه ی بچه ها ... چه روزهای خوبی بود ... روزهای آدم های آرمانی من ... روزهایی که فقط و فقط و فقط رد پای تو توی کوچه باغ خیالاتم بود ...چقدر دلتنگ آن روزهای خوب از دست رفته ام ...

     سخنران زبان بسته ... دونده ی معلول ... مسوول بی اختیار ... من هنگ کرده ام ... معادلات من به بن بست رسیده است ... من نمی توانم این مجهول ها و متغیرها را درست کنار هم بچینم و یک بار برای همیشه حلش کنم و ... خلاص ! ... مثل یک گلوله توی مغز زندگی ... بدون متکا ... که همه بشنوند ... که همه بفهمند این راه به بی راهه رفت ... که ... یکی پیدا شود دست ما را بگیرد لطفا ... که ... که توی این بیابان ٬ خبری از برکه ی آرامش نیست / نبود / نگرد ...

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 1:16 |

بسم الله الرحمن الرحیم

برای : رفیقی شفیق

      همه ی این دعا ها ... همه ی این چشم انتظاری ها ... همه ی این دلشوره ها ... همه ی این بغض ها ... گاه اشک ها ... همه ی این نذرها ... نیاز ها ... همه ی این فکر ها و خیال ها ... همه ی همه اش زیر سر یک لخته خون چند صدم گرمی بود !

      اصلا رفیق را ساخته اند که شب تا صبح دور اتاق راه برود و تسبیح دست بگیرد و ... یا خافض و یا رافع ... یا خافض و یا رافع ... یا خافض و یا رافع ... اصلا رفیق را ساخته اند که گاه سجاده اش را باز کند و دست به دعایی اشکبار بردارد که ... امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء ... اصلا رفیق را ساخته اند که وسط هق هق ٬ در اوج استیصال به سجده بیفتد که ... اللهم اشفع مرضانا ... اصلا رفیق را ساخته اند که ... که برای رفیق اش ... برای رفیق اش بمیرد .

      رفع شد ... الحمد لله ... گاهی وقت ها خدا با ما حرف می زند ... اگر گوشی برای شنیدن داشته باشیم ... من چرا جمع می بندم ؟ ... داشته باشم . حالا درست شد . گاهی وقت ها خدا چیزهایی به ما نشان می دهد  ... اگر چشمی برای دیدن مانده باشد ... گاهی وقت ها رفیقی را از من دور می کند تا ... تا به بهانه ی شفا شاید سجاده یی از سر نیاز باز کردم ... تا ... تا در خانه اش را شاید زدم ... تا به بهانه بهبود او شاید نماز شکری هم خواندم ... تا ... نه ! هیچ کدام شان ... هیچ کدام از این تا ها به دلم نمی نشیند ... این تا را بیشتر دوست دارم ... تا به من ثابت کند ... هی ! نگاه کن ... مرگ توی همین کوچه پس کوچه ها قدم می زند ... به بهانه ی یک لخته خون چند صدم گرمی که نباید توی شریانی به آن مهمی توقف کند ... مرگ گاهی ریحان می چیند ... ریحان من !

******************************

پی نوشت : روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است / آری افطار رطب در رمضان مستحب است !

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 23:40 |

بسم الله الرحمن الرحیم

      امشب دلم می خواهد تا صبح قدم بزنم ... روی مرز تنهایی ... پرسه زدن ... تا بی نهایتی که نباشد ... امشب هوس بی نهایت کرده ام ... نشئه ی ابدیت ام ... بیا تو هم امتداد جاودانگی را بگیر ... این روزها یک روز تمام می شود ... این روزها یک روز تمام می شود و تو برای لبخندهای زیبایت بدهکار نخواهی شد ... این روزها تمام می شود و می شود توی جاده یی که نمی دانم به کجا می رسد ٬ دوید ... تا شاید مرز قصه ها و این روزهای ما ... تا شاید ناکجا آباد ... تا شاید هیچستان سهراب ... یک روز می آید که شبیه این روزهای ما نباشد ... یک روز می آید ... می شود ... اگر چه ما نباشیم ... از این امیدواری بی هوده خنده ام می گیرد ... ببخشید آقا ! ببخشید خانم ! شما یک عکس دو نفره ندیده اید ؟ دو نفر خودشان را خودکشی کرده اند ... روی یک درخت بی برگ ... در یک شب مهتابی ... این ماه هم شاهد است ... گمان کنم دست هم دیگر را هم گرفته بودند شاید ... شاید هم نه ... نمی دانم ... یادم نیست ... شما یک عکس دو نفره ندیده اید ؟ ... دیده اید ؟ ... مرده است ؟ ... شنیده ام ... بله ... می دانم ... ته مانده یی از یک چپاول بی شرمانه جایش را گرفته ... ابتدا باور نمی کردم ... چرا این قدر سخت می نویسی ؟ ... راستش را بگو ... باشد ... می گویم ... دلم می خواهد گریه کنم ... دلم به اندازه ی همه ی اشک هایی که نریخته ام ٬ گریه می خواهد ... دلم به اندازه ی همه دلشوره ها ... همه ی غصه ها ... همه ی دلواپسی ها گریه می خواهد ... .

     بیا ... بیا دست من را هم بگیر ... دیشب که دستم را روی قلبم گذاشتم ... نمی زد ... گمان کنم روحم سرما خورده است ... ببین چقدر دست های روحم سرد است ... ببین چقدر یک گوشه نشسته است و نگاه می کند و هی نگاه می کند که چه بدبختی گیر افتاده است که گیر من افتاده است ... خیلی وقت است دست هایش آلوده به غزل نشده ... با هیچ واژه یی انس نمی گیرد ... حوصله ی انجمن ندارد ... حوصله ی سهراب ندارد ... حوصله ی منزوی ندارد ... حوصله ی حافظ ندارد ... من چه کارش کنم ... نشسته است یک جا و برنامه می نویسد و دلش شور اذان را می زند که کی موذن زاده ... . ببخشید آقا ... ببخشید خانم ... من خیلی وقت است استعفا نامه ام را تنظیم کرده ام ... نمی شود ؟ ... مگر این جا شهر هرت است ؟ ... بله ؟؟؟ ... به ما نگفته بودند ... گفته بودند ؟؟؟ ... ما یادمان نمی آید ... . ببخشید آقا ... ببخشید خانم ... به من یک نوار چسب می دهید ؟ ... این جا یک عکس دو نفره ی پاره پاره افتاده است ... دو نفر خودشان را خودکشی کرده اند ... .

 **************************************

پی نوشت : فرار به جلو ... .

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 1:3 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     همیشه همین طور بوده است . وقتی حرف برای گفتن داری ٬ زبان ات بند می آید ... وقتی راه برای رفتن داری ٬ پیاده رو ها در دست تعمیرند ... وقتی غزل برای سرودن داری ٬ خودکارها نمی نویسند ... همیشه همین طور بوده است . همه چیز سر جایش است به جز یک چیز . یک دستگاه n معادله  و n +1 مجهولی . آخر ریاضیات هم که باشی به یک خط می رسی ٬ نه یک نقطه . خطی که از بی نهایت نقطه تشکیل شده است . سر یک بی نهایت راهی گیر کردن ... . این تقصیر ریاضیات نیست . این تقصیر معادله ها نیست . این تقصیر مجهول ها و x ها و y ها نیست . این که فلسفه هایمان به بن بست رسیده اند ... این که تو را می بینیم و نمی شناسیم ... این تقصیر فلسفه ها نیست ... این تقصیر تو نیست ... این چراغ ها ... این شربت ها ... این باندهای چند صد واتی که نام تو را صدا می زنند ... طاق های نصرت ... پرچم های رنگی ... طرح هایی نو برای نام تو ... من منتظر بودن را بلد نیستم .

   نیمه شعبان را گذاشته اند که نخوابی . که گوشه یی کز کنی ... که بغض ... که زانو بغل بگیری ... که بهت ... خیره خیره  به جایی نا مفهوم نگاه ... که گونه هایت آتش بگیرد از موج اشک ... که هی آه بکشی ... که به روزهایی فکر کنی که دیگر از ندبه خبری نیست ... که خیال کنی ... چشم هایش سر آغاز نورند ... که ای کاش این جا بود و حرف هایم را می شنید ... که به روزهایی فکر کنی که اخبار او را نشان می دهد ... که به روزهایی فکر کنی که می شود خندید ... که به روزهایی فکر کنی که ... .

     ******************************

پی نوشت : خدا کند که بیایی ... .

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 1:36 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     خب معلوم است این که : کسی به یک جذامی نگاه نمی کند . خب معلوم است ٬ اگر توی کوچه و خیابان های شهر شما هم یک جذامی پرسه بزند ... همه ی درها و پنجره ها رویش بسته می شود . حالا چه فرق می کند که وقت و بی وقت سفره دلش را پیش در و دیوار این شهر باز کند و زار زار خودش را مویه شود و آب شود و ... . حالا چه فرق می کند که کسی نگاه می کند یا نه . حالا چه فرق می کند که ... . چیزی که فرق می کند این است : اشک جذام را درمان نمی کند . چیزی که فرق می کند این است : حتی طبیب هم با احتیاط به سمت یک جذامی می رود ... دستکش دستش می کند ... ماسک می زند که نکند ... احتیاط شرط عقل است ... او یک جذامی ست !

     احتیاط شرط عقل است ... نه عشق !  حالا چه فرق می کند که یک جذامی چه میزان درک از عشق دارد . چیزی که فرق می کند این است : طبیب عاشق ٬ در به روی جذامی نمی بندد ... طبیب عاشق جذامی را در آغوش می گیرد ... طبیب عاشق ... .

     طبیب من ! توی این روزهای شب زده و شطرنجی که همه ی در ها و پنجره ها را روی جذامی ها می بندند ... حلقه کدام در را بکوبم که مرا به جذام دعوت نکنند ؟ ...  نگاه کن ... به این سر تا پا گرفتار  ِ جذام گناه ... به این تاول های سر باز کرده ... به این لب های ترک ترک ... به من ِ جذامی مطرود ... به من ِ مرداب ... به من ِ مرده ... 

****************************

پی نوشت : " بعضیا یه چیزایی خرج این مسافر خونه می کنن که می شه باهاش همه ی بهشتو خرید " پاره یی از  فیلم نامه ی " خداحافظ رفیق "  .

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 0:14 |
بسم الله الرحمن الرحيم

      امشب شب تولد حضرت زهرا (سلام الله عليها ) ست . شب تولد كسي كه پيغمبر ( صلوات الله عليه و آله ) او رو "مادر ٍ پدر " معرفي كرد . يادمه يه بار درباره ي اين كلمه ي "ام ابيها" خيال نازك غمگيني به ذهن ام رسيد . خيال نازك غمگين ، لمس تنهايي پيغمبر بود . امشب شب تولد حضرت زهرا (س) ست . ولي غم تمام وجود منو فرا گرفته . من نمي تونم روي لب هاي بسته ام نقش لب خند رو نقاشي كنم . من نمي تونم يه پاك كن بردارم و گذشته ام رو ... . من نمي خواستم اين طوري زندگي كنم . من نمي خواستم كار به جايي برسه كه محتاج پاك كن بشم . من نمي خواستم ... . كسي هم منو مجبور نكرد . خودم كردم كه ... . حالا هم پاي لرزش نشستم . شايد به خاطر همين لرز باشه كه از آينده مي ترسم . شايد به خاطر همين لرز باشه كه گاهي وقت ها نفسي براي كشيدن ندارم . شايد به خاطر همين باشه كه گاهي وقت ها با يه مشت واژه ي به ورطه ي بي وزني افتاده ، كنج يه غزل مي شينم و خودمو گريه مي كنم . گذشته ها رو گريه مي كنم ...

    امشب چقدر دوست دارم يه غزل ناب براي حضرت زهرا (س) بنويسم . ولي به قول خواجه : " كي شعر طرب خيزد از خاطر حزن آلود ؟ " امشب دلم مي خواد همه ي واژه هامو جمع كنم . همه ي بيت هامو ... همه ي خيال هاي نازك غمگين رو ... همه رو مثل گل هاي سرخ بچينم روي زمين و تو بياي از روي اين فرش گل رد بشي . دوست دارم حلقه هاي اشك ، شعاع نگاه ام رو بسوزونه و نگاهت كنم . دلم مي خواد بهت بگم : " مادر ! " . دلم مي خواد با همه ي همه ي همه ام از تو بنويسم ... همه يي كه در برابر تو ... هيچ ... واژه هايي كه در برابر تو ... بهت ... كه در برابر تو ... بي دل از بي نشان چه را جويد ؟ ... .

**********************************
پي نوشت : ديگه وقت رفتن اون سفر دور و درازه ... .

 
+ نوشته شده توسط علی دهقانی در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 0:57 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     گاهی وقت ها آدم وسط هق هق کم می آورد . حتی ممکن است فکر کنی داری سقوط می کنی . از یک برج بلند . حتی ممکن است گریه هم نکنی یا شاید وسط هق هق ... خاطره هایی که ممکن است توی خیابانی که داری تویش راه می روی یقه ات را بچسبند و اصلا بی خیال هم نشوند . بعد مثل یک فیلم در حال پخش که دکمه ی عقب را فشار بدهی همه ی آن خاطره ها توی ذهن ات به عقب برگردند ... و حتی ممکن است ... حتی ممکن است .... تاکید می کنم ... حتی ممکن است ... آه بکشی ... آه ... به جای نفس !

     عاشق شدی ؟ ... خیلی ! عشقه ؟ ... خیلی ! از نوع پاکش . من ِ او رو خوندی ؟ ... آره . گاهی وقتا غصه می خورم که چرا بهش گفتم نه ... چی گفت ؟ ... نمی خوام حرفای اونو بگم ٬ نمی خوام با کسی تقسیم شون کنم ... آره . مال خودت باشه بهتره ... .

     من چرا دارم این ها رو می نویسم ؟ آها ! می خواستم گریه کنم . داشتم روضه می خوندم . شاید هم می خوردم . شوره . یه کمی هم گرم . مثل آبی نیست که توش نمک بریزی . مزه ی شوریش با بقیه ی شوری ها فرق می کنه . بی خود که اشک نشده ... به قول یه عاشق : " آدم ها به اندازه ی هر قطره ی اشک که از دلشون بجوشه یه سال پیر می شن " . تو الان چند سالته ؟

     حسن فتحی یه بار می گفت : " رویا و خیال بزرگ ترین نعمتیه که خدا به انسان داده " . و من به حسن فتحی گفتم : و خدا به وسیله ی بعضی از نعمت ها بدجوری بنده هاش رو امتحان می کنه . منتها او نشنید . چون پشت شیشه ی تلویزیون بود . من روی مبل نشسته بودم . می دونی رفیق . بعضی وقت ها آدم ها به هم خیره می شن . شاید خیلی زیاد . شاید بیشتر از نیم ساعت . آخرش ... یکی گریه می کنه ... یکی می خنده . همیشه همینه .

     دلم می خواد تا صبح قرآن بخونم و گریه کنم ... دلم می خواد تا صبح حافظ بخونم و گریه کنم ... من دلم می خواهد ... بروم تا سر کوه ... بدوم تا ته دشت ... دورها آوایی ست که مرا می خواند ... صبر کن ... سکوت تنها چیزیه که باید بین من و تو باشه ... حتی ممکن است پژواک آوایی توی سرت دیوانه ات کند ... حتی ممکن است لحنی آشنا در هنگام غزل خوانی ... صدا کن مرا صدای تو خوب است ... صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست که در انتهای صمیمیت حزن می روید ... .

     من یاد گرفتم گریه نکنم . حتی وقتی همه گریه می کنن . توی این جور جاها از دست بغض کارایی برمیاد ... ولی خب معلومه که همیشه از دست بغض کاری بر نمیاد ... آدم باید روی پای خودش وایسه ...  این بداهه های اشک آلود رو کی داره می نویسه ؟

**************************

پی نوشت : گاهی وقت ها واژه ها از پتک هم سنگین ترن ... .

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 1:16 |

بسم الله الرحمن الرحیم

  (۱)

   تا حالا تنهایی رو لمس کردی ؟ تا حالا شده دلت بخواد بزنی زیر گریه ولی حضور یه غریبه ی آشنا ٬ مصنوعی ترین لبخند ممکن رو روی لبات میخ کوب کنه ؟ چقدر توی خلوتت با خودت حرف می زنی ؟ شاید تو هم مثل من خیلی اوضات خراب تر از این حرف ها باشه . شاید برای تو هم پیش اومده که توی خیابون ناگهان متوجه نگاه های زیادی چپ چپ آدم ها شده باشی . بعد به خودت بیای که ... انگار داشتم بلند بلند با خودم حرف ... . زمزمه های شبونه ... . ولی آروم . یادت باشه کسی رو بد خواب نکنی . به دیگران چه دلت هوایی شده ... اگه تو خیالاتت گرمای دستش رو حس می کنی ... اگه دلت می خواد فریاد بکشی ... نه ! صبر کن . این جا همه خوابن !

(۲)

   من ؟ من دروغ می گم ؟ نه ... نه من دروغ نمی گم . من دروغ نمی گم که دوست دارم . من دوست دارم . ثابت کنم ؟ نشون به نشون همین حواس پرتی ها ... نشون به نشون همه ی کتاب هایی که خوندم ... نه! خوردم !!! نشون به نشون همه ی اون صفحه هایی که توشون دنبال تو می گشتم . نشون به نشون همه ی غزل هایی که توشون می خواستم تو رو خلق کنم . من دروغ نمی گم . من دوست دارم ... خیلی خب . خیلی خب ... قبول . اصلا تو راست می گی . تو منو دوست داری ؟ خب بیا ... توی همون کتابا نوشته تو این جایی ... نوشته بارها تو رو دیدم . قبول . این بار که دلت هوای منو کرد به یاد دل منم باش که شاید هوای تو رو کرده باشه ... شاید .

**********************

پی نوشت ۱ : چقدر هوای غزل کرده ام امشب ... شیرین من ! برای من امشب غزل بخوان ... .

پی نوشت ۲ : نقدی اجتماعی بر رمان بادبادک باز .

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 1:37 |

بسم الله الرحمن الرحیم

   یهودی بود . کار هر روزش همین بود . همین که زباله جمع می کرد ٬ به پشت بام می رفت و منتظر می ماند . آن قدر منتظر می ماند تا آن مرد بیاید . وقتی می آمد تمام زباله ها را روی سرش خالی می کرد .

   رسول الله ( صل الله علیه و آله و سلم ) از یکی از صحابه پرسیدند : فلانی ( مرد یهودی ) کجاست ؟ امروز روی پشت بام نبود . گفتند : یا رسول الله ! بیمار است . فرمود : همین امروز به عیادتش می روم . او همسایه ی ماست و حق همسایگی به گردن ما دارد ... .

****************************

پی نوشت : روز اول که دیدمش گفتم : آن که روزم سیه کند این است ... .

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 23:8 |

یا ممیت

   شب بود . عابد وارد مسجد شد . مسجد خالی بود. سجاده اش را پهن کرد . "الله اکبر ... بسم الله الرحمن الرحیم ... " . صدایی در صحن خلوت مسجد پیچید . احساس کرد کسی وارد شده است . واژه ها را غلیظ تر ادا کرد . ذکرهای طولانی تری خواند . حتی میان نماز گریه هم کرد . " ... السلام علیکم و رحمة الله و برکاته . " . پیش خودش گفت : " از فردا صبح نقل هر مجلس نماز شب خالصانه ی من است . " برگشت و به پشت سر نگاه کرد . سگی سیاه به چشمانش زل زده بود .

*******************

پی نوشت : ما مجبور به اختیاریم .

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 0:49 |

بسم الله الرحمن الرحیم

   تصور کن لحظه یی را که بزرگ ترین آتش تاریخ به یکباره خاموش شد و سرد شد برای ابراهیم (صلوات الله علیه و آله ) . چه صحنه ی باشکوهی ! اگر جای کارگردان بودم بسته هایی چند لحظه یی از صورت تماشاگران می گرفتم. تصور کن لحظه یی را که همه نا امید بودند و عصا موسی ( سلام الله علیه ) چه ها که نکرد. آن ها با چشم های خودشان دیدند نیل شکافت و ... . تصور کن هنگامه یی را که عیسی بن مریم ( سلام الله علیه ) بر مجسمه ی یک کبوتر دستی کشید و مجسمه زنده شد و پرید ... بر روی آب راه رفت و بر سر مرده یی نشست و در او دمید و زنده شد . اما شاید کسی مثل یهودا معنای معجزه را در زمان او نفهمید. وقتی که پیامبر به آسمان عروج کرد و او به جای عیسی بن مریم ( سلام الله علیه ) به صلیب کشیده شد. تصور کن لحظه یی را که رسول الله ( صلوات الله و سلامه علیه و آله ) با اشاره یی ماه را دو نیم کرد . شنیده ام چندی پیش یک موسسه ی تحقیقاتی انگلیسی اعلام کرد که آثاری از یک ترک بزرگ روی ماه یافته !

   دیگر خبری از این اتفاق ها نیست. اما لابد تو هم مثل من وقتی به روزهای از دست رفته ات نگاه می کنی به لحظه هایی می رسی که هیچ توجیهی برایش نداری. بعضی ها به این معجزه های کوچک عادت کرده اند. مثل خادمان دفتر ثبت کرامات حرم علی بن موسی الرضا (علیه آلاف التحیه و الثنا ) . چه ها که پشت پنجره فولاد ندیده اند . و یا پرستارهای بخش سرطان. که صبح توی راه رو دیده اند مریضی را که گریه می کرده و انگار نه انگار که تا دیروز قادر به سخن گفتن هم نبود حالا دنبال گوشی برای شنیدن می گردد که " آقا گفت بلند شو تو که چیزی ت نیست ! "  . لحظه هایی برای مان هست که خدا خودش را به فراموشی مان ثابت می کند . تلنگرهایی که گاهی خیلی راحت از کنارشان می گذریم. فرصت هایی برای بال که اگر اهل پریدن باشیم از دست نمی دهیم شان. حالا چشم های ات را ببند . پرنده ی خیالت را از زندان روزمره گی رها کن. به ثانیه هایی برو که تو بودی و او ... او بوده و دل تو ... . به دلدادگی بیندیش ... .

******************************************

پی نوشت ۱ : شنیده ام این روزها خیلی ها می روند بازار ملاصدرا ٬ قاب و تابلو فرش "و ان یکاد ... " می خرند!  کسی می داند کجا یک قاب یا یک تابلو فرش "وان یکاد..." می فروشند که  روی دیوار دلم بزنم. برای آتش سوزی ها برای زلزله ها ... .

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 0:28 |

بسم الله الرحمن الرحیم

   رو به خیمه عقب عقب می رود ... دست بر سینه ... چشم هایی اشک بار ... نه ! ... خون بار ... نگاه هایی از سر حسرت ... التماس ... وقت اش تمام شده است ... باید برود ... پاهای اش از زمین سنگین تر شده است ... به سختی ... آرام آرام ... رو به خیمه ... دور می شود ... عقب عقب می رود ... امام با اشاره یی به او می گوید که دیگر باید برگردد و امتداد نگاه هایش را از خیمه برچیند ... بر می گردد ... تا سر تپه یی می رود ... دیگر تاب نمی آورد ... دوباره بر می گردد تا یک بار دیگر خیمه را ببیند ... اما ... .

   داشتم فکر می کردم علی ابن مهزیار چه جوری ازت جدا شد ؟ من نمی تونم بفهمم ٬ وقتی برگشت و به جای خیمه ات یه مشت خاک بیابون رو دید اصلا چه طوری زنده موند؟ داشتم بهش فکر می کردم. داشتم توی این گریه ها فکر می کردم.

   خب بیا دیگه ... می بینیمون و نمی بینیمت ... می شناسیمون و نمی شناسیمت ... تا حالا چند بار پشت سرت نماز خوندم و نفهمیدم امام تویی؟ تا حالا چند بار بهم سلام کردی و بهت سلام کردم و نشناختمت ؟تا حالا چند بار بالای منبر بودی و پای منبرت بودم و یه حدیث از خودت نقل کردی و به سند حدیث ات شک کردم؟

   یه عاشقی می گفت زمان جاهلیت آدمایی که مال هیچ قبیله یی نبودن و خلاصه کسی رو نداشتن بهشون توهین می شد. به بردگی می گرفتنشون. خلاصه اون ها رو آدم حساب نمی کردن. آهااااااااااااای مردم ! به خدا ما هم آقا داریم! به خدا ما هم یکی رو داریم. به خدا ما تنها نیستیم ... .

   خب بیا دیگه ... حضرت موسی (ع) فقط ۱۰ روز بیشتر توی کوه موند. بیشتر مردم گوساله پرست شدن. حالا بیا نگاه کن! بیا نگاه کن آدم هایی رو که هیچ وقت ندیدنت و منتظرتن. و بیا نگاه کن گوساله هایی به اسم panasonic  گوساله هايي به اسم cls  گوساله هايي به اسم ويلا ٬ مد ٬ اینترنت و ... . حضرت موسی ! بیا دیگه .

   مگه ما دل نداریم؟ نه! من تو رو برای دل خودم نمی خوام! ببخشید آقا. مگه ما آقا نداریم؟ تا کی باید بخونیم "الهی عظم البلاء و ... " تاکی باید بگیم "این الطالب بدم المقتول بکربلا" ؟ کربلا هم اشک می ریزد بیا ... علقمه بوی تو را دارد بیا ... .

***************

پی نوشت ۱: من در ظهور رب زمین شک نمی کنم ... .

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 1:7 |

بسم الله الرحمن الرحیم

   این روزای من خلاصه می شه به خوندن بلندترین نامه ی عاشقانه ی دنیا. همون نامه ی ۱۱۴ فصلی. به انتظار کشیدن برای شنیدن ِ "توکلت علی الحی الذی لایموت" ِ موذن زاده. به "الله اکبر" بلندش و به "الله اکبر" آرومم.

   این روزای من خلاصه می شه به خوردن کتاب "راهنمای جامع برنامه نویسان ‍‍#‍‍C "! به برنامه نویسی توی این کامپیوتر نفتی ِ عهد ِ حجری! که سند محکمیه برای قصه ی "کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره! " گرچه تا کوزه گر شدن هنوز خیلی راهه.

   این روزای من خلاصه می شه به یه حبس تعزیری. یه حبس تعزیزی لذت بخش! توی یه اتاق ۱۲ متری که هم نمازخونه ست هم کتاب خونه ست هم کامپیوتر خونه! چه روزای لذت بخشی! چه حبس تعزیری شیرینی! لذت بخش و شیرین برای این که مجبور نیستم بشینم توی اتوبوس دانشگاه و به صدای موسیقی یی گوش بدم که نباید مجبور نیستم بیرون برم و قیافه های عجیب و غریبی رو ببینم که نباید . مجبور نیستم به بهانه ی "یک سوال درسی" یا " تبادل جزوه" با کسایی هم صحبت بشم که نباید . مجبور نیستم به غر زدن های راننده های همیشه ناراضی تاکسی گوش بدم. من این روزا از این حبس تعزیری لذت می برم چون مجبور نیستم به نباید ها تن بدم. من توی این چهار دیواری ۱۲ متری به شدت هر چه تمام تر احساس آزادی می کنم!

   ای کاش این روزای خوب هیچ وقت تموم نمی شد. ای کاش ۲۰ سال زودتر به دنیا اومده بودم و توی ۲۰ ساله گی خاکستر می شدم و روزای خوبم تا ابد ادامه پیدا می کرد. مثل همه ی اونایی که ۲۰ سال پیش توی ۲۰ ساله گی خاکستر شدن و ... .

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 4:37 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     حتا اگر سهراب هم باشی و جادوی واژه ها بدانی ... حتا اگر "منزوی" هم باشی و "ترمه و تغزل" بدانی ... حتا اگر جبران خلیل جبران باشی و "پیامبر" یی بدانی ... باز هم در وصف اش واژگانت درمانَد و تغزل ات به بی وزنی افتد و "پیامبر" یی ات بی اعجاز ... .

     حالا چه فرق می کند این که ٬ که یی و چه یی و از کجایی و به کجا ... حالا چه فرق می کند این که ٬ قبایی ژنده از سر ژولیده گی بر دوش انداخته یی یا به روزترین لباس های روزگارت را ...  حالا چه فرق می کند این که اهل تشنگی های کویر یزدی یا ساحل سیراب مازنداران ... .

     اما فرق می کند! فرق می کند این که چند مرد ِ عاشقی! این که وقتی می خوانی "ء ادخل یا الله؟ " دلت چقدر می لرزد. این که وقتی برای بار نخست گنبد طلایی اش چشم دلت را روشن می کند ٬ چگونه جواب سلام اش را می دهی و دعوت اش را لبیک می گویی و ... "السلام علیک یا حجه الله فی ارضه!"

     توی این حال و هوای خوب آدم ها انگار سنت های کرخت روزانه شان را فراموش می کنند. کسی خجالت نمی کشد که دارد گریه می کند. کسی با شک ِ ریا به سجده های طولانی کسی نگاه نمی کند. روح آدم ها پابه پای کبوتر ها می پرد ... پول معنایی ندارد ... این جا همه گدایند ... کار بی روح معنایی ندارد ... این جا همه سرگرم مناجات اند ... .

     شب ... لذت مناجات ... عجز ... احساس کوچکی در برابر این همه بزرگی ... لابه ... اشک ... درد دل گفتن ... ناگهان ٬ نقاره می زنند ... مریضی شفا گرفت !!!

     همه ی این حرف ها را زدم که بگویم تمام شد! ... همه ی این هایی که گفتم تمام شد. روز از نو ٬ روزی از نو. باز هم باید برگشت به جامعه یی که از چشم های شغال صفت خالی نیست. باز هم باید برگشت و به اجبار با عروسک ها و مانکن های متحرک روبرو شد. باز هم دروغ ... باز هم حرص ... باز هم غیبت ... باز هم خیانت ... باز هم ... باز هم ... باز هم .... نه! نه! نه!!!

     من این ها را دیگر تاب ندارم. و فریااااااااااااااااااااد می کشم بر سر این آشفته بازاری که اسم اش را گذاشته اند " جامعه ی انسانی!!! " من زیر بار  ِ " روز از نو ٬ روزی از نو " نمی روم.

**************************

پی نوشت : "عشق یعنی انتظار منتظر" ... منتظری که نتوانستم از او بنویسم.

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 15:1 |

بسم الله الرحمن الرحیم

دلم رمیده ی لولی وشی ست شور انگیز

دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز

فدای پیرهن چاک ماه رویان باد

هزار جامه ی تقوا و خرقه ی پرهیز

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد

که تا ز خال تو خاکم شود عبیر آمیز

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی

بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

پیاله بر کفنم بند تا سحر گه حشر

به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز

فقیر و خسته به درگاه ات آمدم رحمی

که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت

که در مقام رضا باش و از قضا مگریز

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز!

   حالا با توام!!! لولی وش شورانگیز روزگار من! ماهی ها به جز آب چه می دانند؟ تمام زندگی شان آب است. وقتی ماهی از آب جدا شود ٬ روی زمین بیفتد ٬ تازه زمینی که آرام تر از دریاست ٬ شروع می کند به تکان خوردن. ماهی دست و پا ندارد! وگرنه می شد نوشت که به نحو ناجوری دست و پا می زند. تنش به زمین می کوبد. گاهی به اندازه ی طول بدنش از زمین بالاتر می رود و دوباره به زمین می خورد. ستون مهره هایش را خم و راست می کند. مثل فنر از جا می پرد. با سر و دمش به زمین ضربه می زند. به هوا بلند می شود. با شکم روی زمین می افتد و دوباره همین کار را تکرار می کند. اگر حلال گوشت باشد و فلس داشته باشد ٬ در طی این بالا و پایین پریدن ها مقداری از فلس هایش از پوست جدا می شود و روی زمین می ماند البته بعضی ماهی گیرها اشتباه می کنند و روی شکم ماهی سنگ می گذارند تا بالا و پایین نپرد! علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب ٬ به دلایل طبیعی ٬ می میرد! اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد ٬ تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد! خشم ٬ عجز ٬ تنهایی ٬ خفه قان٬... این ها لغاتی علمی نیستند. این روزها خیلی ها ماهی های حلال گوشتی شده اند روی زمین! این روزها فلس های خیلی ها برای ات ریخت! لولی وش شور انگیز روزگار من!

   

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 1:53 |

بسم الله الرحمن الرحیم

   پشت تلفن با احسان راه می رفتم و غیبت می کردیم پشت سر یک آدم متشخص! و می گفتیم و می گفتیم از این که ما آدم های cheap یی هستیم که سرمان درد می کند برای شعر و از دنیای هیشکی به هیشکی می گفتیم و از کمدی تراژدی ِ تراژدی کمدی این روزگار. از این که انگار همین دیروز بود که برای این حرف هایی که امروز داریم بهش قاه قاه می خندیم زار زار گریه می کردیم و کلی هم حسرت خوردیم از این که چرا ما آدم های متشخصی نیستیم و شاد نیستیم و قاه قاه می خندیدیم!!! و کلی متنبه شدیم از رفتار آدم هایی که وقتی ما داریم زار زار به حال این دنیای هیشکی به هیشکی ِ کمدی تراژدی ِ تراژدی کمدی گریه می کنیم ، آن ها دارند خط های ریش شان را مرتب و صاف می کنند و به موهایشان ژل می زنند و کیف سامسونت شان را که از قبل آماده کرده اند چک می کنند و اندک گرد و خاک کت و شلوارشان را با انگشت سبابه تمییز می کنند و راهی کار می شوند. آن وقت ما چقدر آدم های cheap یی هستیم که شاید یادمان برود کتونی پلاسیده ی قهوه یی با شلوار پارچه یی مشکی ( که چون دو سال از عمرش گذشته کوتاه شده) به همراه تی شرت آبی فسفری به هم نمی آیند و بالاخره آن آدم های متشخصی که توی بانک هستند حق دارند به آدم چپ چپ نگاه کنند و اصلا آدم cheap را چه به بانک رفتن! و همین طور داشتیم برادرهای مرده مان را سلاخی می کردیم و می خوردیم و حرف از این شد که شعر های شاملو فاجعه یی ست در نوع خودش و احسان فاجعه بودن شعرهای شاملو را پس گرفت چون به فاجعه یی بزرگ رسیده بود و هر دو گفتیم فاجعه ی بزرگ تر بی پولی است و "غم نان اگر بگذارد" شاملو را خواندیم!

   وقتی به سلاخی مان پایان دادیم رفتم و توی دفترم نوشتم : "توی دعوای این دنیای تراژدی کمدی ِ کمدی تراژدی نه کلیسا نماینده ی دین بود و گالیله همون آدم متشخص قصه ی ما ، نه داروین روشن فکر بود و کلیسا نماینده ی تحجر ضد علم ِ cheap!!! "

   توی دفترم نوشتم:" ماهی ها از این که از آب دور بمونن نمی میرن! ماهی ها وقتی بیرون آب هستن خودشون رو برای آب می کشن. و من معتقد به اعتقاد ماهی هایم."

*********************************

پی نوشت: این جا هنوز تابامداد غزل است.

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:14 |

   شاید هر کس نسبت به امسال نظر خاصی داشته باشه. یکی بگه سال خوبی بود. یکی بگه نه بد بود. یکی بگه مثل همیشه بود . یکی بگه ... .

   ازش پرسیدیم امسال چه سالی بود؟ گفت : امسال سال آیینه ها بود. گفتیم : یعنی چی؟ سری که مثل همیشه از سر حیا پایین انداخته بود رو بلند کرد و گفت : رفقا ! امسال سال آیینه ها بود. امسال هر کی هر حال و هوای درونی یی داشت رو کرد. اگه می خوایم خودمون  رو بشناسیم ٬ بشینیم تو خلوت خودمون به خودمون نمره بدیم . امسال امتحان های خدا نمونه سوال نبود. خود سوالا رو خدا ازمون امتحان گرفت... .

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 23:59 |

 

 

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 23:34 |

بسم الله الرحمن الرحیم

کلمه ها توی ذهنم رسوب کرده. خدای من! فردا روز آخره. فردا عرفه ست. فردا برای کسایی که مثل من از ماه رمضون جا موندن روز آخره. از عید فطر تا حالا منتظرشم. خودش گفت :"به اندازه ی کسایی که تو ماه رمضون بخشیدم ٬ روز عرفه می بخشم" . خدا! نکنه زبونم بگیره. نکنه دوباره چشمم خشکی بزنه. نکنه دلم نسوزه. نکنه آهم نگیره. تو کمکم کن آخه : "لا اله الا انت ... سبحانک انی کنت من الظالمین" " هیچ معبودی جز تو نیست. تو پاک و منزهی و من از ستم کاران بودم".

من بلد نیستم حرف بزنم. ولی یه ارباب دارم خیلی مهربونه. حرف زدن بهم یاد داده. ارباب بهم یاد داد بهت بگم : " انت الذی هدیت " "این تویی که هدایتم کردی" "انت الذی سترت" "این تویی که عیب من رو پوشاندی" "انت الذی شفیت" " این تویی که من رو شفا دادی" ... .

اینا رو گفتم که بگم : " انا الذی هممت" " این منم که در گناه اصرار ورزیدم" " انا الذی جهلت" " این منم که نادان بودم" " انا الذی نکثت" " این منم که پیمان ام با تو رو شکستم" ... .

نگرد! از من رو سیاه تر گیرت نمیاد. ولی آخه :" اگر من رو نبخشی و به من رحم نکنی ٬ شیطان شادمان می شه..."(امام سجاد (ع) ). مگه خودت نگفتی شیطان "عدو مبین" " دشمنی آشکار" ه ؟ من به کرمت ٬ به جودت ٬ به مهربونیت ایمان دارم . تو همون خدایی هستی که گفتی : " اگر بنده ی من می دونست وقتی به سجده می ره چقدر رحمت و برکت بهش نازل می کردم ٬ هیچ وقت سر از سجده بر نمی داشت" . آره! منم همون بنده یی ام که تو گفتی: " وقتی بنده یی از من چیزی می خواد ٬ طوری خواسته ش رو بر آورده می کنم که انگار هیچ بنده یی غیر از اون رو ندارم . اما وقتی او به نماز می ایسته ٬ طوری نماز می خونه که انگار هزاران معبود داره!!!"

خدا! من که زورم به این "نفس" "خودم" نمی رسه. ولی اگه تو بخوای می شه ... . از بین همه ی اون معبودایی که گفتی ٬ اومدم در خونه ی تو. أ اَدخل یا الله؟

......................................................

پی نوشت : کربلا ٬ کعبه ی دل هاست ٬ خدا می داند ... .

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 0:6 |

می گفت : بعضی روزها ظرفیت شوم بودن دارند.

می گویم: مثل همین ۵ دی ........................  .

...

من سخت گریه می کنم اما بدون اشک

چشمم که خیس می شود اما بدون نم

...

پی نوشت: گویند سنگ لعل شود در مقام صبر / آری شود لیک به خون جگر شود ... .

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 22:35 |

خدا ؟ می شنوی؟

چی دارم می گم؟ خوبه هر روز ۱۷ مرتبه خودم با همین زبونم می گم " سمع الله لمن حمده "  (خداوند ستایش ستایشگرش را می شنود). باشه قبول. تو داری می شنوی. می خوام باهات یه کم حرف بزنم. درد دل کنم. ببینم تا کی می خوای تحمل ام کنی؟ از دستم خسته نشدی؟ نه ؟؟؟ من از دست خودم خسته شدم. قول دادم ... زدم زیر قول ام. قسم خوردم ... شکستم. توبه کردم ... باز رفتم سراغ خونه ی اول.

با توام! نزدیک تر از خودم به خودم! کجایی؟ کجا دنبالت بگردم؟ بین دستای کوچولوی فاطمه ی سه ساله که هنوز درست معنای بابا رو درک نکرده باباش و از دست داده؟ تو نگاه ملتمسانه ی اون پسرک آدامس فروش تو پارک لاله؟ یا بین کوچه پس کوچه های حلبی آبادی که وسط بیابون نه برق داره نه آب داره نه هیچی... . اومدم این جا تو این وبلاگ دارم این حرفا می زنم که آبرومو بریزم. دیگه ازت خجالت می کشم بهت بگم "الهی العفو". دیگه با چه رویی رو به خونت وایسم و ... . هر وقت یه جایی گیر کردم "ح" ی "رحمن رحیم" رو غلیظ تلفظ کنم تا ... .

اصلا من شکایت دارم. من از خودم شکایت دارم. این "من" نمی ذاره بهت ثابت کنم دوست دارم. من نمی دونم چرا وقتی به شیء یا کسی می گم "دوست دارم" حاضر نیستم اون شیء یا نفر رو با هیچی عوض کنم. ولی وقتی به تو می گم " الهی و ربی من لی غیرک؟ " ( خدایا من غیر از تو کی رو دارم؟) دو روز بعدش با یه سریال مسخره و الان می خونم الان می خونم نمازم عقب می افته. ( آره بخند. جرئت ندارم واسه نماز قضا ها اعتراف نامه بنویسم. ) من از خودم خسته شدم. از دست خودم خسته شدم. اختیار دادی چی کار کنم؟ به قول اون عاشق : اختیار آن به که باشد دست یار!

الهی قربونت بشم! بیا ... من مال تو.

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 16:13 |