تبليغاتX
تا بامداد غزل

بسم الله الرحمن الرحیم

به گزارش خبرگزاري فارس، قادر طراوت‌پور شاعر برگزيده كنگره بين‌المللي شعر فجر، كنگره جهاني پيامبر اعظم، كنگره سراسري طريق جاويد و كنگره اشكواره حسيني كه تجربه شعرخواني در حضور مقام مقام معظم رهبري را نيز دارد، شعر خود در حمايت از محمود احمدي‌نژاد را به خبرگزاري فارس، ارسال كرده است.
او در اين شعر مي‌گويد:


«اينجا انتخابات است
پايگاه مردم سالاري ديني
در وقاحتي بي‌كرانه
مردي را بر صليب مي‌كنند
به جرم اين كه 2 بار به روستاي ما آمده است
و با پيرمردان دست چروكيده روستايي دست داده است
و پيرزنان ايلياتي براي او كل زده‌اند
اينجا انتخابات است
پايگاه بر دار رفتن مردي
كه پرچمي سه رنگ را بر درفش زمين مانده شهدا علم كرده است
اما اسكندران خودي
بر كاكل تخت جمشيد انقلاب
آتش فتنه‌اي مي‌اندازند
تا شعله زلف دختركان نابالغ
از زير روسري‌هاي؟ انقلاب مخملين پريشان كنند
و من شاعر شوم
به دنبال قافيه‌اي براي «غيرت»
تمام فرهنگ لغت‌هاي خاورميانه را بگردم
اينجا انتخابات است
پايگاه پول و پلو و پوستر
«مبل و اتومبيل و موبايل»
همه چيز راه «سبز» و «سياه» ديدن
اينجا تلويزيون است:
بينندگان محترم!
به فيلم سينمايي من توجه فرماييد:
من دلسوز انقلابم
چيز الملتم
مي‌خواهم فرودگاه امام را بين‌المللي كنم
امام چيزهايي به من گفته است
كه جز من هيچ چيز نمي‌فهمد
امام فقط يك روشنفكر بود
اين را فقط من مي‌دانم
همسرم شاهد است
«در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود
و آن شاهد بازاري و اين پرده نشين باشد»
بينندگان محترم:
اي سيدي
كه در جنوب لبنان نواي «انا ابن فاطمه (س)»
«كيست مرا ياري كند» سر مي‌دهد
سيد خودي نيست
منافع ملي را مي‌گويم
چيز را مي‌گويم
غزه خواهر خرمشهر نيست
مقصر اصلي احمدي‌نژاد است
اينجا انتخابات است
ما بايد جهاني شويم
اهل تباني شويم
حتي اگر گاوميش‌هاي جمهوري خواهان
خليج فارس را درو كنند
بايد نمايشگاه نقاشي برپا كنيم
و از گفتگوي تمدن‌ها حرف بزنيم
من معتقدم جانبازان شيميايي را مرخص كنيم
بگذاريد سفارت آلمان نفس عميق بكشد
«بگذاريد كه احساس هوايي بخورد»
جهان تشنه يك گورباچف ديگر است
ما بايد جهاني شويم
هيات دولت چرا به سفرهاي استاني مي‌رود
دولت بايد آدامس بجود
اسب سواري كند
جوك بگويد
تا مردم شاد شوند
دولت بايد پسته بخورد
و شعور ترسيدن از آمريكا را داشته باشد
وزرا در وبلاگ‌هايشان قليان بكشند
به اروپا سفر كنند
كاخ سبز داشته باشند
از پنجره كاخ‌هايشان به مناطق محروم توجه كنند
اينجا انتخابات است
پايگاه بر صليب رفتن مردي
كه صورتش را بر قبر غريب شهدا مي‌گذارد
و چهره‌اش در بندر عباس آفتاب سوز شده است
تا تنگه هرمز
قبول خانوادگي
شيخ زاده‌هاي بادكنكي نشود
و جزاير قشم و كيش
قوم و خودش
رياض و قاهره نباشند
او مي‌داند ناهار بچه‌هاي آقا سيب‌زميني است
و گاهي شلوار بسيجي مي‌پوشد
با هيچ رنگي نمي‌بازد
هيچ رنگي را به بازي نمي‌گيرد
نه سبز است و نه سپيد است و نه قرمز
او سبز است و سپيد است و قرمز است
او «ياوه ياوه ياوه» نمي‌بازد
«كاوه كاوه كاوه» از دختران اين ملت پاسداري مي‌كند
او از نسل كاوه آهنگر است
«من نمي‌دانم چرا همه مي‌گويند اسب حيوان نجيبي است»
نژاد احمدي‌نژاد از چيست؟
او هم پياله هيچ يك از شيوخ عرب نيست
با توله طلحه‌هاي انقلاب
و آن زبير سيف السلام، شمشير از رو مي‌بندد
اما به هيچ كس فحش نمي‌دهد
هر وقت سرود «وطنم وطنم وطنم» را مي‌شنود
بي‌اختيار اشك مي‌ريزد
و در شام غريبان غزه
خار از پاي كودكان در مي‌آورد
و يتيمان شهدا را در آغوش مي‌گيرد
دلش مي‌خواهد
از علقمه فرات
براي همه سال‌هاي قانا
مشك آبي ببرد
بي‌آن كه به گندم ري لب بزند
من از ميان غوغاي اين رنگ بازان و كبوتر بازان و سياست بازان
صداي هق‌هق رقيه‌اي را مي‌شنوم
كه 14 قرن است در غبار غربت
به دنبال دستان بريده عمويش
از نيل تا فرات گريه مي‌كند
و كسي نيست كه مرهمي بر پهلوي شكسته‌اش باشد
ناله زينبي را مي‌شنوم
كه در خرابه هولوكاست
بازوانش آماج چكمه‌اي آريل شارن است
اما آقاي دلسوز الانقلاب
در دانشگاه تهران
از روشنفكري امام حرف مي‌زند
اينجا انتخابات است
پايگاه بر دار كردن مردي
كه چهره‌اش تكيده است
سيه چرده است و هيچ‌گاه از پله‌كان كاخ اليزه با تمسخر بالا نرفته است
و در گودال يادمان شهداي شلمچه نماز زيارت مي‌خواند
پيشاني بر تربت شهيدان مي‌گذارد
و خون شهدا را كهنه نمي‌داند
و از تهمت خرافه پرستي نمي‌هراسد
من او را در نهج‌البلاغه پيدا كردم
به خاطر غربت مولا
جواب فحش‌ها را نمي‌دهد
جوشن صغير مي‌خواند
او سر به زير است
او سر بلند است

***********************************

در همین موضوع :

دانش جویان ستاره دار

  سازمان مدیریت

ابوسفیان ها و آقای سبز 

سیاه نمایی آقای سبز درباره ی تورم 1

گزارش مرکز پژوهش های مجلس درباره ی تورم

پی نوشت : روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 17:54 |

بسم الله الرحمن الرحیم

    پاره ی دوم مثنوی :

در این سو یکی دختر ماه دین

همه آسمان ها ز سوزش غمین

در آن سو دوباره هبل شد خدا

شعور بشر شد ز شورش جدا

در این سو خدا می وزد در خیام

در آن سو سه شعبه کنار نیام

در این سو امیری به دنیا نوشت :

که اف بر تو و هر که با تو سرشت

[]   []   []

شهاب سحر بر دل آسمان

گذشت و رقم زد عبور زمان

کمان را گرفت و به چله نشست

گمانم که بغض کمان هم شکست

کمان را گرفت و غم آغاز شد

و باب عداوت و کین باز شد

در این سو به جوش آمده خون عشق

دل پر تب و تاب مجنون عشق

در آن سو صف سایه های خبیث

رسولان شک ٬ آیه های خبیث

زمین نعره می زد ولی بی صدا

زمان شکوه می کرد از این جفا

که عاشق ترین لاله لبیک گفت

به مولای آلاله لبیک گفت ...

******************************

پی نوشت : به پنج نور مقدس تو را قسم دادن / خداش خیر دهد هر کسی که یادم داد -> رضا جعفری

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 0:41 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     این سطرهای بارانی - به درخواست برخی دوستان - در این پست خوانده می شود . تصمیم داشت ام دیگر در این وبلاگ شعر ننویسم که ... . پاره ی نخست  :

شب است و دل و شعری از جنس آه

من و غصه و کوله بار گناه

من و دست خالی ٬ من و سوز دل

منی که ندارم به جز آب و گِل

منی که به پایان رسیدم ... به چاه

منی که اسیرم به بند گناه

من و اشک و آیینه های امید

گمانم کسی حرف دل را شنید

گمانم کسی سوی سوزم نگاه

گمانم رسید آه گرم ام به ماه

و مهتاب از غصه ها قصه ساخت

همان قصه یی کز غم اش رنگ باخت

به نجوا شنیدم ندایی حزین

زمین غصه می خورد ٬ آسمان ها غمین

خیام اهالی خورشید در شب سپید

خیام اهالی شب مثل شب ناپدید

در این سو نوا نغمه ی یارب است

در آن سو غم نان غم هر شب است

در این سو علم عاشقانه به پاست

در آن سو به ضرب زر و وعده هاست

در این سو عسل طعم تیغ دو دم

در آن سو وزد طعم تلخ عدم

در این سو یلی وارث بوی سیب

دو دست قنوت اش به امن یجیب

در آن سو هوس های آتش پرست

نزول بشر تا به حیوان پست ...

*********************************

پی نوشت : او می سراید ... ما می نویسیم ... .

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 0:40 |
بسم الله الرحمن الرحيم
اين سطرهاي باراني كه در زير مي آيد ، مثنوي ناتمامي ست كه نمي دانم چرا دلم مي خواهد امشب بخوانمش.

من در آغاز اين غزل مردم
وقتي از غصه بغض مي خوردم

غصه از قصه يي پر از ناله
قصه ي كينه هاي صد ساله

مي وزيد آه در غروبي سرد
مي نوشت اشك روي صورت مرد :

" روح خورشيد در افق مي سوخت
ركن توحيد در افق مي سوخت "

كينه از سينه خشم مي افروخت
خشم در را لگد لگد مي كوفت

كينه از سينه ها زبانه كشيد
آتش غم به جان خانه كشيد

كينه ها دست مرد را بستند
كينه ها كوچه هاي بن بستند

كينه ها فتنه ها به پا كردند
من نگويم دگر چه ها كردند

كينه ها مزد عشق را دادند
كينه ها آيه هاي بي دادند

[] [] []

ماه بود و حضور يك شب سرد
ماه بود و هجوم خاطره ... درد

ماه بود نگاه دختر مهر
آب مي شد از آه دختر مهر

ماه بود و فغان ... ولي آرام
شكوه از آسمان ... ولي آرام :

" روح خورشيد ! بي تو مي ميرم
بي تو طاعون غصه مي گيرم

بي تو روزم شب و شبم خاموش
نام تو بر لب و لبم خاموش

بي تو روحم مچاله شد بانو !
همدم آه و ناله شد بانو !

بي تو از خانه هيچ مي ماند
بي تو غصه ... ترانه مي خواند

بي تو خورشيد خسته مي تابد
بي تو شب ها كه شهر مي خوابد -

- چاه هم غصه مي شود با من
غربت از درد مي دود تا من ... "
...

***********************************
پي نوشت : اگر يك نفر خسته باشد ... اگر يك نفر بخواهد استعفا بدهد ... به زندگي بگوييد پايش را از گليم اش دراز تر نكند ... .

 
+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 0:38 |

بسم الله الرحمن الرحیم

پست آخر امسال است . ۸۶ هم تمام شد . سال خوبی بود . الحمدلله . کم کم دارد کابوس های ۸۳ و ۸۴ و ۸۵ تمام می شود . کم کم دارد رد پاهایی که دوست ندارم شان از ذهن ام محو می شوند . رفیقی می گفت : " فراموشی نعمت زیادی بزرگی ست " . و کم کم دارد رد پای تو در خیالاتم زیاد می شود . کم کم داری پررفت و آمد می شوی . کم کم داری روح بیت های قسم خورده ی غزل می شوی . کم کم داری حادثه می شوی . اتفاق می شوی و می افتی توی خیالاتم . چند شب پیش غزل می خواست تو را فریاد بکشد . می خواست بگوید " دوست دارم عزیزم ! " . گفت :

در روزهای شب زده ٬ در انتظار تو ٬ من گاه گریه می کنم و آب می شوم

هر شب کنار دفتر خیسم به نغمه ی لالایی خیالی تو خواب می شوم

در خواب واژه ها به طواف تو می روند ٬ لبیک می شوند ٬ غزلواره می شوند

بیتی مرا به سوی خودش می کشاند و همراه بیت ها غزلی ناب می شوم

از خواب می پرم وسط ناله یی غریب ٬ این جا کسی به ندبه تو را گریه می کند

بر جانماز نور غزل گرم زمزمه : " با نور بیت های تو سیراب می شوم ! "

هر جمعه با ردیف " بیا " منتظر ... ولی ٬ وقت غروب قافیه ها آه می کشند

خون گریه می کند افق از درد انتظار ٬ من در عبور حادثه بی تاب می شوم

ای از تمام حادثه ها اتفاق تر ! ای روح بیت های قسم خورده در غزل !

امشب اگر به نام غزل آسمان شوی ٬ من هم به شوق قافیه مهتاب می شوم !

********************

پی نوشت : ... آن قدر اشک ریخته ام مثل گونه هام / این گونه خیس ساحل دریا نمی شود ... .

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 23:58 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     دل است. دل است این که گاه و بی گاه  می زند به سیم آخر. دل است این که ... اصلا انگار نه انگار که الان توی تاکسی نشسته یی و راننده ی غرغرو دارد به پل نیم ساخت غر می زند. اصلا انگار نه انگار که سر کلاس نشسته یی و استاد دارد اسمبلی می گوید. اصلا انگار نه انگار که رفیق ات دارد با هیجان تمام می گوید که چطور سر امتحان ساختمان داده تقلب کرده و مراقب نفهمیده . اصلا انگار نه انگار که .... . نه ! وقتی او هوایی می شود اصلا انگار نه انگار که ... . وقتی دل هوایی می شود هوایی شده است . من چه بگویم ؟ چطور به تصویر بکشم ؟ این سطرها مال من نیست . دل نوشت . من امضا کردم. دل هوایی شد . من قلم شدم . قلم گریه کرد . گریه واژه شد . از حسن ابن علی ( علیه آلاف التحیه و الثناء ) نوشتن خیلی سخت تر از این حرف هاست . خیلی جگر سوز تر از ناله های این سطرها ست.

او اقامه می بندد ٬ سجده سجده٬ ایمان را

عاشقانه می خواند آیه های باران را

قوت غالب ایوب (ع) نان سفره ی صبرش

گرچه غصه و غربت سنگ می کند نان را

صورتک به صورت شهر ٬ نقش مؤمنانه ... ولی

می برد به تنهایی کوله بار احسان را

سایه ی زنی می رفت تا دم در خانه

پشت پای او دیدم ردپای شیطان را

کوچه های طعن آلود ٬ روزهای سر در گم

بغض های بی گریه ٬ آورد به لب جان را

چشمه چشمه خون جوشید از لباس رفتن تو

واژه ها تو را گریند یا غروب انسان را ؟

*********************************

پی نوشت : من گاه گریه می کنم و آب می شوم ... .

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 23:39 |

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی دل ام از این و از آن سیر می شود

وقتی هوای شعر ٬ نفس گیر می شود

وقتی برای یک غزل ساده یا سپید

شاعر کنار دفتر خود پیر می شود

وقتی نگاه سربی یک واژه ی زمخت

در بیت بیت حس تو تکثیر می شود

دیگر به مرهم دل خسته چه حاجتی ست ؟

وقتی که زخم تشنه ی شمشیر می شود !

دیگر برای که ؟ و چگونه غزل شوم ؟

این واژه ها برای چه زنجیر می شود ؟

...

شاعر کنار دفتر خود پیر شد ٬ نوشت :

" دارد برای آمدنت دیر می شود " .

***********************************

پی نوشت : به رغم مدعیانی که منع عشق کنند / جمال چهره ی تو حجت موجه ماست .

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:58 |

بسم رب الشهداء و الصدیقین

     بالاخره اومد! شب های عشق بازی ما هم رسید. شب های زکریا ٬ شب های یحیی ٬ شب های نوح ( علیهما سلام ) و شب های کهیعص ! شب های "و لیال عشر!" شب های " یا ایتها النفس المطمئنه ! " . شب هایی که زنده کرد نقطه ی باء "بسم الله الرحمن الرحیم" . شب هایی که مژده داد نقطه ی نون ِ " بسم الله الرحمن الرحیم" . شب های بهت ... شب های ضجه ... شب های هق هق ... شب هایی که تمام وجودت را فریاد بکشی که او فقط شش ماه داشت! شب هایی که یک گوشه بق کنی و در نخ این نکته فرو روی که ... او فقط سه سالش بود. خب بابایش را می خواست. خب بابایش را به او دادند. منتها سر ِ ... . شب هایی که هق هق امانت را ببرد که ... چقدر فرات از علمدار خجالت کشید! ... شب های ... " تو که جنایت ات را کردی حرامزاده ! دیگر چرا به خود می لرزی ؟ - وقتی روی سینه نشستم صدایی حزین می گفت : غریب مادر حسین ...".

سلام ماه محرم ! ٬ سلام فرصت اشک !

سلام هق هق ممتد میان روضه ی مشک !

سلام ده شب ِ موعود ِ سوره ی " و الفجر " !

سلام شور عطش ! شور آب ! مرثیه ! زجر !

دوباره می وزد آه از شبانه های دل ام

دوباره می شنوم ناله از سرای دل ام

" سری به نیزه بلند است " و روضه ی" اصغر(ع)"

حضور مبهم "لیلا(س)" و رفتن " اکبر(ع)"

الا مسافر صحرا ! خدا کند نرسی

به سرزمین بلاهای بی عدد نرسی

به لحظه های غریب غروب تاسوعا

به لحظه های عطش ٬ مشک های بی سقا

به ساعتی که زمین و زمان تو را گِریَد

تمام عالم و آدم ٬ تو را خدا گرید !

تو را سه شعبه ی خونین میان حنجر عشق

تو را سه ساله به هنگام ربنا گرید

و دست های کسی که تو را برادر خواند

کنار علقمه از سوز  ِ " یا اخا ! " گرید

و شرم آب فرات از لبان تشنه ی تو

و زخم های پیاپی ز بوریا گرید

مسیر مرثیه های را به کربلا نرسان !

نوای نای نیستان به نینوا نرسان !

*********************************

پی نوشت : چه غم ز مستی و دیوانگی و رسوایی ؟ شراب عشق تو را بی حساب می خواهم ... .

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 0:24 |

بسم الله الرحمن الرحیم

دست خالی ٬ در امتداد نیاز ٬ سمت شش گوشه ی مطهر رفت

در کشاکش میان گریه و بغض ٬ دل به دریا زد و به کوثر رفت

می چکید از دو چشم ابیاتی ٬ مثنوی وار ٬ گرم و شور انگیز

می کشید از صمیم دل آهی ... که به اقلیم عشق بی سر رفت

به چه تشبیه می توان کرد این التماس دو چشم خونین را ؟

آبشار همیشه ؟ ابر بهار ؟ باید از واژه ها فراتر رفت !

شاعر از واژه ها فراتر رفت ٬ هم دم لحظه های ابر خیال

به غروبی که یک کبوتر سرخ ٬ تا خدا مست و بی سر و پَر رفت

ابر افکار سیل هق هق شد ... گوشه یی زیر گنبدی از نور

                                " السلام علیکْ مبداء عشق ! "

                                                                    و دلش سوخت

                                                                                         شد کبوتر

                                                                                                       رفت !

 *****************************

پی نوشت ۱ : اللهم الرزقنی حج بیتک الحرام .... آخه "کربلا کعبه ی دل هاست ... خدا می داند" ... .

پی نوشت ۲ : اگر هوای عرفه در سر داری. این سطرهای بارانی و تکراری را هم بخوان.

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 0:48 |

بسم الله الرحمن الرحیم

آقای مهربان غزل های من ٬ سلام!

   آن قدر برای ات حرف دارم که ... . حرف هایم را خوردم. مچاله شدم. بغض شدم. آبشار شدم. خودم می دانم جشن است. ولی تا کی؟به قول رضا جعفری: " این جشن ها برای من آقا نمی شود/ شب با چراغ عاریه فردا نمی شود ... " . همه ی حرف هایم را توی سطرهای باران زده ی پایین نوشته ام :

سکوت سرد شب و گریه های پنهانی ٬ در امتداد خیابان پی تو می گردم

و درد خاطره ٬ حسی شبیه ابهام ام ٬ که زیر وحشی باران پی تو می گردم

و سوز سرد نگاه شبی که در به در است و حق ندارم و "هرگز !" تو را نمی بینم !

و بوق ممتد ِ فکر و خیال تو ... من باز در این خیال پریشان پی تو می گردم

چقدر تلخ قدم می زنم در این مرز  ِ حضور  ِ بود و نبودت ٬ حضور شاید ها

چقدر جنس نگاه ام به سوی تو ... تردید ... چقدر خسته و ویران پی تو می گردم

قدم زدن ؟ به کجا ؟ پرسه تا کجای نبود ؟ شکست خورده قدم هام از خیابان ها !

و باز کوچه ی از نو ٬ دوباره ی ممتد ٬ و بعد ... خیره و حیران پی تو می گردم

بس است هر چه کنایه ٬ بس است "تنهایی !"  ٬ بس است ریزش آوار  ِ "جمعه ی بعدی"

سکوت سرد شب و چشم های بارانی ... در امتداد خیابان پی تو می گردم .

*****************

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 2:26 |

بسم الله الرحمن الرحیم

  به او که خود ِ غزل است و غزل تبار ... و تا بامدادش که مطلع روزگار عاشقانه ی زیستن است.

ای عابر قدیمی و شب گرد روزگار

با کوله یی برای زمستان پر از بهار

داری عبور می کنی از فصل بغض من

اسفندهای تا ابد و سرد این دیار

داری عبور می کنی از من که یخ زدم

بین دو راهی ِ نرسیدن و َ انتظار

اصلا اگر زمانه ی من نوبت تو نیست

بنْویس توی دفتر شعرم به یادگار :

" این قلب بی من از ضربان ٬ نه ! نایستاد!

این پا به شوق و شور نیامد سر قرار

این چشم زمزم  ِ نمکین ِ غزل نشد

ظرف عروض پر نشد از یاد انتظار "

حالا سپید مشق خودت را نگاه کن !

قلبی که ایستاده و پایی که بی قرار -

- آسیمه سر ٬ به سوی خیال ِ تو می دود

تا بامداد سبز تو ٬ تا مطلع بهار

*******************************

پی نوشت ۱: سلام ماه ماه ِ خدا ٬ رجب!

پی نوشت۲: لینک ادامه ی مطلب رو بخونید. گرچه هیچ ربطی به این پست نداره.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی دهقانی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 23:25 |

بسم الله الرحمن الرحیم

   گاهی وقتا آدم دلش می گیره. وسط یه جمع شادی دلش می خواد بره یه گوشه یی و بزنه زیر گریه. گاهی وقتا به شدت احساس می کنم شامل این مصرع سعدی ام که می فرماید : "من در میان جمع و دلم جای دیگر است" ... محرم تموم شده. ولی من نتونستم از بانوی سه ساله ننویسم ... :

ابر غم چشم ماه را می بست ٬ باد تصنیف سوز را می خواند

هق هق ِ یک ستاره ی تنها ٬ آسمان خرابه را گریاند

ابر غم چشم ماه را ... نه! نه! ٬ ماه بالای نیزه می نگریست

اشک های ستاره شد خورشید ٬ کهکشان را به گرد خود گرداند

ردی از زلف تازیانه کبود ٬ روی دست ستاره می سوزد

بیت هایی یتیم و آواره ٬ بغض مهتاب را به من فهماند

بهتی از جنس کودکانه به پاست ٬ ماه از اوج نیزه نازل شد

دست های ستاره از سر ماه ٬ لخته های سیاه را می راند

مرثیه ٬ داغ ٬ غصه ٬ ماتم ٬ غم ٬ غزلی نیست منعکس کندت

شعر من روی خط بی وزنی ٬ واژه ها و عروض را سوزاند .

********************

پی نوشت : گریه به تو گشته عادت من / محبوب ترین عبادت من ... .

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 1:10 |

بسم الله الرحمن الرحیم

می گن تو اون دقیقه هایی که سال تحویل می شه آدم اگه آرزو کنه آرزوش برآورده می شه. من توی دقیقه های آخر ۸۵ داشتم فکر می کردم که چی آرزو کنم؟ پول؟ زندگی آروم؟ امنیت برای همه ی آدما ی دنیا؟ انگار هر طوری دایره ی آروزها رو بزرگ تر کنم بازم کمه. شاید ایراد از منه! شاید من زیاد می خوام. شاید من دارم رومو زیاد می کنم. ولی یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید. یه آرزو. یه آرزو که دایره اش از دایره ی همه ی آرزو های دنیا بزرگ تره. وقتی تو فضای حرم صدای "تحویل سال ۱۳۸۶" پیچید ٬ منو همه ی آدمایی که اون جا بودن آرزوی امسال مون رو زمزمه کردیم : اللهم عجل لولیک الفرج ... .

برای آمدنت پر شد از هیاهو ها

زچشم ها ٬ مژه ها ٬ راه آب و جارو ها

به احترام تو کز راه می رسی روزی

از ابتدای جهان خم شدند ابروها

شبی که نیم نگاهی به باغ ها کردی

ز شوق خون شده دل های آلبالو ها

و سمت دیگری از باغ محو چشم تو بود

که از نگاه تو شیرین شدند لیمو ها

ز قند شیرین تر بود قصه ی لب تو

که لال ماند از اول زبان کندو ها

فقط اشاره یی از تو برای ما کافی ست

که بشکنیم به نامت طلسم و جادو ها

                                                                                                   شاعر : مجید معارف وند

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 8:37 |

بسم الله الرحمن الرحیم

نیزه یی از گلوی یک غنچه ٬ از سه جا انشعاب می گیرد

از یکی خون و از یکی شیر و از یکی سهم آب می گیرد

مادر آفتاب گردان ها به اهالی آسمان می گفت :

"بنگرید ٬ آه! ٬ روی دست پدر ٬ غنچه یی آفتاب می گیرد "

تشنه لب نیست ٬ او خودش دریاست ٬ کودک آب و باد و باران است

او نه این که به خیمه غش کرده ٬ تشنگی را به خواب می گیرد !

تا که تیر سه پر به طفل رسید ٬ دست و پایی زد و به رقص آمد

مثل رقص میانه ی میدان ٬ به خودش پیچ و تاب می گیرد

تیر را از گلوی بی آبش تا خداوند آب در آورد

ابر غرید و گفت : " وای اینک ٬ آسمان را عذاب می گیرد "

دارد آهسته باز می گردد ٬ از جواب دوباره ی مردم

پای هستی دوباره می لرزد ٬ کوفه را اضطراب می گیرد

تا خدا منعکس کند او را ٬ دارد آیینه وار می گرید

عکس شش ماه ِ آسمانی را ٬ توی این چشمه قاب می گیرد

پشت خیمه که می رود ناگاه ٬ شرم دریا به جوش می آید

ماهی سرخ و بی سر خود را از نگاه رباب می گیرد

                                                                                                    شاعر : رحمان نوازنی

..........................................................................

پی نوشت : می خواستم حاشیه یی برای این شعر و شعر قبل بنویسم... شاید بعدا نوشتم.

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 23:10 |

بسم الله الرحمن الرحیم

گرفت مشک عطش را ٬ رسول دریا شد

و چشم غنچه ی شش ماهه باز پیدا شد

گرفت مشک عطش را و رود در دل گفت :

بیا پیمبر باران که نوبت ما شد

کبوترانه پریدن گرفت سمت فرات

کبوترانه پرید و غروب دنیا شد

و واژه های رجز را غزل غزل خواند و

غزل نویس قبیله ٬ به نام  ِ سقا شد

و گفت : من پسر شاه بیت توحیدم

طلوع سرخ ترین لا اله الا ... شد

و گفت: " فکر امان ؟ من ؟ امان تان بدهم؟

که ضرب شست علی را نشان تان بدهم

قسم به بغض گلو گیر حضرت خورشید

نه ماه باشم ! اگر آسمان تان بدهم

من از قبیله ی اعجازهای تاریخ ام

من از تبار زبورم ٬ فغان تان بدهم "

و بعد موسی ِ عمران علم به لشگر زد

و دشت کینه دو تا ... نه ! هزار صحرا شد!

که تیر آخر باغ عطش به چله نشست

گذشت از دل صحرا به سوی دریا شد

رسید بین فرات و ملائکه گفتند :

رشید قامت ِ عطشان دوباره سقا شد

شمیم آب فرات آمد و به خاک افتاد

بنوش حضرت باران ... فرات رسوا شد ... !

.........................................................................

پی نوشت : من همین یک نفس از جرعه ی ... این هم شاید زنجیری از همان اعتراف های عرفه یی بود. وقتی همه چیزمان را خرج غیر از او کرده ایم و فقط همین یک جرعه مانده. این یک جرعه را تقدیم او کردم تا مثل باقی جرعه های این جام تهی هدر نرود ... که نرفت ... .

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 14:51 |

بسم الله الرحمن الرحیم

بدون قافیه ماندم ٬ دل غزل تنگ است

چقدر شاعر این روزگار دل سنگ است

سپید می شوم از بیت های بی وزنم

مفاعلن فعلاتن برای من تنگ است

بیار تیغ ٬ سرم را بزن که قطعه شوم

که سخت بین من و مطلع غزل جنگ است ... .

.................................................................................

پی نوشت۱: نوشته : "اطلبوا معشوقکم و لو به سین" / و دست این همه عاشق به چین دامن توست!

پی نوشت۲: انتخاب تابامداد غزل به عنوان دومین وبلاگ برتر جشنواره ی وبلاگ نویسی رضوی.

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 22:39 |

بسم الله الرحمن الرحیم

خوب می دونی دلم لک زده برای یه گوشه ی مسجد گوهرشادت. برای یه لحظه حال و هوای زیارت نامه خوندن ... برای گره های کور پنجره فولاد... برای سقا خونه ات ... برای ... برای نقاره زدن های بعد از شفا دادن ات ... . آقا ! نمی طلبی؟

سرگشته گی میان بیابانی از نبود

آواره گی ٬ شکست ٬ یأس ٬ غصه یی کبود

در فصل های خالی از احساس ِ شور و ذوق

در قحطی تغزل و تشبیه و بی سرود

دور از خودم که هم سفر غصه ها شدم

آیینه ی نگاه دل ام را "شب" یی ربود

دیگر برای چینش وزن ستاره ها

حرفی نبود از آینه و چلچراغ و عود

حتا مسیر دلهره ها هم عوض شدند

" شوری نمی زند دل دریا برای رود! "

تا این خبر رسید به نقاش ِ نقش ها :

" قالی فرار می کند از بند ِ تار و پود! "

نقشی زد از کرانه ی مشرق و آفرید

صحنی شبیه عرش خودش تا غزل سرود :

" این جا پناه گاه غزالان خسته است

غار حرای شیث و سلیمان و نوح و هود (ع) "

.........................................................................................................

پی نوشت : بدون قافیه ماندم دل غزل تنگ است ... .

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 21:33 |

بسم الله الرحمن الرحیم

این دل خوشی کجاست که تو زود می رسی؟

در یک پگاه جمعه ی موعود می رسی؟

سهراب مُرد ٬ رستم بی چاره سکته کرد

آیا شما همیشه چنین زود می رسی؟!

بعد از سه بار جنگ جهانی و قتل عام

در بدترین زمانه ی موجود می رسی!!

اخبار گفت : منتظر مقدم توییم

او در ادامه اش که نیفزود می رسی

این فرش از جوانی خود بوده منتظر

وقتی که مُرد قالی و فرسود می رسی

تا بود ناز کردی و پیشش نیامدی

حالا که شاعرت شده نابود ٬ می رسی

آقا ! جسارتا به شما عرض می کنم

باور نمی کنم که شما زود می رسی

                                                                                    شاعر : رضا جعفری

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت 15:18 |

بسم الله الرحمن الرحیم

قراره این جا غزل انتظار نوشته بشه. فرقی هم نمی کنه از کدوم شاعر. این پست یه غزل از خودم. ان شاءالله برای پست های بعدی غزل های بهتری به دستم برسه.

در این سیاهی مطلق منم سیاه ترین

و می وزد غزلم در هوای آه ترین

مچاله می شوم از فکر رفتن ات برگرد ـ

به بی نهایت شب های بی پناه ترین

در این سیاهی مطلق کسی نمی بوید

شمیم نور تو را ای طلوع ماه ترین!

و آب می شوم از گریه های سنگین ام

که بغض می ترکد در منی که چاه ترین ...

چه ماه های قشنگی از این شبستان رفت

رسیده این غزل امشب به کوره راه ترین ... .

.............................................................................

پی نوشت: شب های قدر ... التماس دعا.

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 0:48 |