تبليغاتX
تا بامداد غزل

بسم الله الرحمن الرحیم

     از اتاق فرمان ٬ فرمان می دهند که ... . یک نفر می گفت : هر کودکی که به دنیا می آید یعنی ... یعنی خدا هنوز ... هنوز به بشر امیدوار است ... یک نفر می گفت : تا حالا به این موضوع فکر کردی که چرا وقتی به دنیا می آییم ٬ گریه می کنیم ؟ ... خیلی بد است که نویسنده در همان سطر های ابتدایی ٬ مشت اش را برای خواننده باز کند ... اما من هر چه به این اتاق فرمان می گویم ٬ حرف به گوشش نمی رود ... بنده همین جا رسما اعلام می کنم بلد نیستم پیرامون این گونه مسائل ژیگولی مثل تولد و اینا مطلب بنویسم ... حالا مگر این اتاق فرمان بی خیال می شود ؟

     با اشک به دنیا می آییم و با اشک می رویم ... می گویند وقتی از مردگان درباره ی مدت حضورشان در دنیا می پرسند ٬ پاسخ می دهند : یک روز یا بخشی از یک روز !!! ... به ساعت نگاه می کنم ... به عقربه ی کند کوچک ... به عقربه ی کندی که مرا به بیست و دو سالگی فرا می خواند ... نه ... می کشاند ... می کشاند و می داند که هنوز قطعاتی از روح من در گذشته جا مانده ... می کشاند و می داند که هنوز دل بسته روزهای سرخوش کودکی ام ... می کشاند و می داند که از آینده  ... م ی ت ر س م ... می کشاند و می داند که می دانم این ثانیه ها برگشت پذیر نیست ... می کشاند و می داند ...

 *************************************

پی نوشت : ... فاطر السموات و الارض

                                                   انت

                                                         ولی یی فی الدنیا

                                                                        و الاخره

                                                   توفنی مسلما

                                                  و الحقنی بالصالحین   //  سوره یوسف / ۱۰۱  

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:34 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     کسل ام ... امروز عصر به شدت داشتم به خودم ام فکر می کردم ... به این روزها ... داشتم از بالا به این چند سال اخیر نگاه می کردم ... آدم وقتی مسیر زندگی رو به سرعت نگاه می کنه ٬ ممکنه به نتایج هول ناکی برسه ... مثلا این که از خودش بدش بیاد ... یا از وجود و حضور خودش متاسف بشه ... اما مشکل از اون جایی شروع می شه که تو می دونی داری از کجا می خوری ... اما نمی تونی جلوشو بگیری ...

     وقتی به عقب بر می گردی ... وقتی احساسات نوستالژیک تمام ذهن ات رو فرا می گیره ... وقتی به هزار راهی هایی فکر می کنی که ... اشتباه ... اشتباه کردم ... اما این کلمه ی لعنتی هیچ مشکلی رو حل نمی کنه ... اوضاع وقتی وخیم تر می شه که امروز هم همون راه های اشتباه انتخاب می شن ... یه نفر توی دل ام می پرسه : تو کی می خوای آدم بشی ؟

     خیلی وقته غزل ننوشتم ... یعنی نمی تونم ... برای واژه هایی که هنوز هم پاری اوقات ... ناگهان ... به ذهن ام حمله می کنن ٬ متاسفم ... متاسفم برای دوستانی که این روزها با نقابی از لب خند رو به رو می شن ... متاسفم برای دوستانی که این روزها با تلخی کلام من ...

     نه ... هیچ اتفاق خاص و بزرگی نیفتاده ... من از اتفاق های تاریک ریز ... اتفاق های بد همیشگی ... اتفاق هایی که حتا حقیر تر از اونی هستن که بشه بهشون گفت : اتفاق ... من از دلهره های لحظه یی ... کسل ام ... شبیه آدم بی عرضه یی که کاری از دست اش ساخته نیست ... جنگ جوی بی سلاح ... وسط آدم هایی که پوشیه زدن ... سیاه پوشیدن ... چند ماه پیش که یکی شون رو برحسب اتفاق کشتم ... وقتی پوشیه اش رو کنار زدم ... خودم بودم .

**********************************

پی نوشت : جمال در نظر عشاق همچنان باقی ست ... گدا اگر همه عالم بدو دهند ٬ گداست ... .

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:43 |