بسم الله الرحمن الرحیم
آب در هاون کوبیدن است ... فایده یی ندارد ... میله های این زندان سرد ٬ سخت تر از اراده ی شکننده ی من است ... بارها و بارها تجربه کرده ام ... امتحان کرده ام ... سال هاست که این تیغ می شکند ... و من ... هنوز ... زندانی این سیاه چال عمیق ام ... .
گمان کنم ... نه ! ... مطمئن ام ... در معادلات اعتقادی ام حفره یی عمیق به وجود آمده ... حفره یی با شعاعی بزرگ تر از شکست یک انسان ... حفره یی که هر لحظه بزرگ تر ... عمیق تر ... دهشتناک تر می شود ... سیاه چاله یی که دارد همه ی من را می بلعد ... این صفر و یک های مجازی اعلام یک ورشکستگی فلسفی ست ... این راه ٬ بی راهه بود و این خیابان بن بست ... این روزها چقدر محتاج یک ناجی ام ... .
این روزها چقدر نیستی ... این روزهای خالی ِ جای تو ... این روزهای سخت ... این روزهای سرد ... این روزهای شب ... این روزها چقدر محتاج دست های ات شده ام ... که دلتنگی امان می برد ... که اشک نیست ... که چشمه ی غزل خشکیده است و ... واژه ها مسموم اند ... این روزها چقدر نمی شود تو را یافت ... نوشت ... مرد ... چقدر تنها شده ام ...
****************************
پی نوشت : حافظ به خود نپوشید این خرقه ی می آلود ...


