تبليغاتX
تا بامداد غزل

بسم الله الرحمن الرحیم

     گاهی وقت ها آدم دلش می خواهد تنها باشد . یعنی یک گوشه یی باشد که بشود تنها بود ... که کسی تو را پیدا نکند ... که هیچ تلفنی زنگ نخورد ... که هیچ حس نوستالژیکی به تو حمله ور نشود ... که هیچ واژه یی خون غزل هات را ... که هیچ صدایی توی ذهن ات ... که هیچ ... که هیچ ... که هیچ ... گاهی وقت ها آدم دلش می خواهد خودش باشد و خودش ... شاید ... شاید هم نه ... شاید همه ی این ها یک نقاب جدید است ... شاید همه ی این ها ... چقدر بد است آدم نداند کجای کار است ... چقدر بد است آدم حس بدی نسبت به خودش داشته باشد ... چقدر بد است وقتی همه چیز خوب پیش می رود به ظاهر اما ... و ... نمی فهمم ... اصلا از کجا شروع شد ؟ ... اصلا از هر کجا که شروع شد ... کی قرار است تمام شود این ... این ... نه ... زورم نمی رسد بنویسمش ... هنوز خیلی خیلی خیلی ترسو تر از آنی هستم که ... هنوز خیلی خیلی خیلی بیش تر از آنی که فکر می کردم برای این حرف ها شکننده ام ... هنوز ... هنوز هم که هنوز است دنبال آن ردپایی هستم که ۵ سال پیش گم شد ... نه ... گم نشد ... گمش کردم ... هنوز توی کوچه پس کوچه های ذهن ام می گردم و گز می کنم راه های هزار بار رفته و نرفته را ...

     خب دلم برایت تنگ شده است ... این را بفهم ... چه روزهای خوبی بود ... اما بود ... این افعال ماضی بالاخره کی از سر کچل روز نوشت هایم دست بر می دارند ... اصلا چرا رفتی ؟ ... لابد این هایی که دارند این صفر و یک های مجازی را می خوانند خیال می کنند که من و تو روزی ... بگذار هر چه می خواهند فکر کنند ... من دارم برای تو می نویسم ... نه برای آن ها ... این جا هم یک دفترچه ی شخصی ست ... فرقش با دفترچه ی خاطرات این است که قفل ندارد ! ... البته دارد ... همین که کسی نمی داند تو کجایی خودش قفل است ... حتا برای من ... حتا برای نویسنده ...

******************************

پی نوشت : یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی ... عمری ست پشیمان ز پشیمانی خویشم ...

    

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 0:47 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     استاد داشت معماری پایگاه داده درس می داد . لایه ی اول کاربران ... لایه ی دوم لایه ی مفهومی شمایی ... لایه سوم لایه ی فیزیکی . کاربران که در لایه ی اول این معماری جای دارند می توانند به بخشی از لایه ی دوم دسترسی داشته باشند . هر کاربر بر اساس View یی که دارد می تواند به این لایه دسترسی داشته باشد . اصولا کاربرانی که مسولیت مهم تری در پایگاه داده دارا هستند دید بیشتری دارند . توی زندگی معمولی ما هم همین طوره بچه ها ... .

     هر که برف اش بیش ٬ بام اش بیشتر ... خودم می دونم بر عکس نوشتم . اما وقتی برف میاد تو که دیگه بام رو نمی بینی ٬ برف رو می بینی ... استاد داشت از آدم هایی حرف می زد که توی زندگی دید باز تری دارن . آدم هایی که درد رو لمس می کنن . عزیزی برای پست قبل کامنت خصوصی نوشته بود که امثال بروج علی از این جمله درد ها لذت می بردن . عجب ! از کی تا حالا درد کشیدن لذت بخش شده رفیق ؟ اسمش درده ها ... درد ... استاد داشت از همین نظافت چی دانشگاه می گفت که همه ی دغدغه اش احتمالا خلاصه می شه به تمیز کردن این کلاس و ساعت ۶ بعد از ظهر شدن و کارت کشیدن و خداحافظ ... ما رفتیم . استاد داشت از سید جمال الدین اسد آبادی می گفت ... که دیدش وسیع بود ... که توی هند برای گرسنگی مردم مصر غصه می خورد و علیه استعمار سخنرانی می کرد ... از مدرس ... که آخه مرد حسابی تو پول تدریس توی حوزه رو داشتی ... کلی هم برای خودت آدم بودی ... آخه دیگه برای چی این همه درد سر رو برای خودت خریدی و ... بعد سر شو انداخت پایین و گفت : این جور آدم ها دست خودشون نیست ... کسی که بیشتر می فهمه بیشتر درد می کشه ... بعد یه جمله گفت : " حالا شما نگاه کنید کار این دید بزرگ چقدر وخیم می شه ... اون قدر که اون ابر مرد می گه : اشتیاق من به مرگ از اشتیاق بچه به سینه ی مادر بیشتره " ... " .

     آخر آمال و آرزوی های ما کجاست ؟ رنگ مد رژ لب ؟ ... لباس مد ؟ ... مدل موی مد ؟ ... خونه ؟ ... ماشین ؟ ... چقدر از این حجم درد روی دوش ماست ؟

**************************

پی نوشت : سینه مالامال درد است ای دریغا ... ای دریغا ... ای دریغا مرهمی ...  

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 1:50 |

بسم الله الرحمن الرحیم

نام : بروج علی

نام خانوادگی : قرار شد ریا نشود .

محل تولد : یک روستایی در هشت کیلومتری سقز

سمت : بی سیم چی

لحظه های ناب عاشقی :

     محاصره شده بودیم ... بروج علی بر خلاف همیشه کمی نگران بود ... انگار می خواست چیزی را پنهان کند ... دقت کردم ... وای خدایا ... کاغذ رمز بی سیم دستش بود ... اگر دست عراقی ها می افتاد کربلایی به پا می شد ... اطراف را نگاه می کرد ... عراقی ها نزدیک تر می شدند ... اسیر شدنمان قطعی بود ... ناگهان ... چه می کند ؟ ... کاغذی مچاله را در دهانش کرد و کمی جوید و به سختی بلعید ... مات او بودم ... یکی از عراقی ها دید ...

     دوست ندارم این حرف ها را بنویسم ... چقدر سخت است ... چقدر دردناک ... درد ؟ ... اصلا تو می دانی درد چیست ؟ ... نه ... من هم نمی دانم درد چیست ... درد را بروج علی اما خوب می داند ... وقتی که نقش زمین اش کردند ... وقتی آن خبیث با تیغ موکت بری پوست روی سینه و شکمش را کند و ... روی بدن بدون پوستش آب جوش ریخت که ... " به خمینی فحش بده حرومزاده " ... بروج علی نگاه اش کرد ... از همان نگاه ها ... همان نگاه ها که سید احمد خوب می داند ... لب خند زد ... فریاد کشید ... الله اکبر ... الله اکبر ... خمینی رهبر ... و ... نفسی که بر نیامد ... و سکوت ... و بغض ... و کجاست اهل دلی تا که شرح غصه دهم ؟

*******************

پی نوشت : و عشق ... تنها عشق ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 1:41 |