بسم الله الرحمن الرحیم
گاهی وقت ها آدم دلش می خواهد تنها باشد . یعنی یک گوشه یی باشد که بشود تنها بود ... که کسی تو را پیدا نکند ... که هیچ تلفنی زنگ نخورد ... که هیچ حس نوستالژیکی به تو حمله ور نشود ... که هیچ واژه یی خون غزل هات را ... که هیچ صدایی توی ذهن ات ... که هیچ ... که هیچ ... که هیچ ... گاهی وقت ها آدم دلش می خواهد خودش باشد و خودش ... شاید ... شاید هم نه ... شاید همه ی این ها یک نقاب جدید است ... شاید همه ی این ها ... چقدر بد است آدم نداند کجای کار است ... چقدر بد است آدم حس بدی نسبت به خودش داشته باشد ... چقدر بد است وقتی همه چیز خوب پیش می رود به ظاهر اما ... و ... نمی فهمم ... اصلا از کجا شروع شد ؟ ... اصلا از هر کجا که شروع شد ... کی قرار است تمام شود این ... این ... نه ... زورم نمی رسد بنویسمش ... هنوز خیلی خیلی خیلی ترسو تر از آنی هستم که ... هنوز خیلی خیلی خیلی بیش تر از آنی که فکر می کردم برای این حرف ها شکننده ام ... هنوز ... هنوز هم که هنوز است دنبال آن ردپایی هستم که ۵ سال پیش گم شد ... نه ... گم نشد ... گمش کردم ... هنوز توی کوچه پس کوچه های ذهن ام می گردم و گز می کنم راه های هزار بار رفته و نرفته را ...
خب دلم برایت تنگ شده است ... این را بفهم ... چه روزهای خوبی بود ... اما بود ... این افعال ماضی بالاخره کی از سر کچل روز نوشت هایم دست بر می دارند ... اصلا چرا رفتی ؟ ... لابد این هایی که دارند این صفر و یک های مجازی را می خوانند خیال می کنند که من و تو روزی ... بگذار هر چه می خواهند فکر کنند ... من دارم برای تو می نویسم ... نه برای آن ها ... این جا هم یک دفترچه ی شخصی ست ... فرقش با دفترچه ی خاطرات این است که قفل ندارد ! ... البته دارد ... همین که کسی نمی داند تو کجایی خودش قفل است ... حتا برای من ... حتا برای نویسنده ...
******************************
پی نوشت : یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی ... عمری ست پشیمان ز پشیمانی خویشم ...


