بسم الله الرحمن الرحیم
حتا اگر سهراب هم باشی و جادوی واژه ها بدانی ... حتا اگر "منزوی" هم باشی و "ترمه و تغزل" بدانی ... حتا اگر جبران خلیل جبران باشی و "پیامبر" یی بدانی ... باز هم در وصف اش واژگانت درمانَد و تغزل ات به بی وزنی افتد و "پیامبر" یی ات بی اعجاز ... .
حالا چه فرق می کند این که ٬ که یی و چه یی و از کجایی و به کجا ... حالا چه فرق می کند این که ٬ قبایی ژنده از سر ژولیده گی بر دوش انداخته یی یا به روزترین لباس های روزگارت را ... حالا چه فرق می کند این که اهل تشنگی های کویر یزدی یا ساحل سیراب مازنداران ... .
اما فرق می کند! فرق می کند این که چند مرد ِ عاشقی! این که وقتی می خوانی "ء ادخل یا الله؟ " دلت چقدر می لرزد. این که وقتی برای بار نخست گنبد طلایی اش چشم دلت را روشن می کند ٬ چگونه جواب سلام اش را می دهی و دعوت اش را لبیک می گویی و ... "السلام علیک یا حجه الله فی ارضه!"
توی این حال و هوای خوب آدم ها انگار سنت های کرخت روزانه شان را فراموش می کنند. کسی خجالت نمی کشد که دارد گریه می کند. کسی با شک ِ ریا به سجده های طولانی کسی نگاه نمی کند. روح آدم ها پابه پای کبوتر ها می پرد ... پول معنایی ندارد ... این جا همه گدایند ... کار بی روح معنایی ندارد ... این جا همه سرگرم مناجات اند ... .
شب ... لذت مناجات ... عجز ... احساس کوچکی در برابر این همه بزرگی ... لابه ... اشک ... درد دل گفتن ... ناگهان ٬ نقاره می زنند ... مریضی شفا گرفت !!!
همه ی این حرف ها را زدم که بگویم تمام شد! ... همه ی این هایی که گفتم تمام شد. روز از نو ٬ روزی از نو. باز هم باید برگشت به جامعه یی که از چشم های شغال صفت خالی نیست. باز هم باید برگشت و به اجبار با عروسک ها و مانکن های متحرک روبرو شد. باز هم دروغ ... باز هم حرص ... باز هم غیبت ... باز هم خیانت ... باز هم ... باز هم ... باز هم .... نه! نه! نه!!!
من این ها را دیگر تاب ندارم. و فریااااااااااااااااااااد می کشم بر سر این آشفته بازاری که اسم اش را گذاشته اند " جامعه ی انسانی!!! " من زیر بار ِ " روز از نو ٬ روزی از نو " نمی روم.
**************************
پی نوشت : "عشق یعنی انتظار منتظر" ... منتظری که نتوانستم از او بنویسم.


