تبليغاتX
تا بامداد غزل

بسم الله الرحمن الرحیم

     حتا اگر سهراب هم باشی و جادوی واژه ها بدانی ... حتا اگر "منزوی" هم باشی و "ترمه و تغزل" بدانی ... حتا اگر جبران خلیل جبران باشی و "پیامبر" یی بدانی ... باز هم در وصف اش واژگانت درمانَد و تغزل ات به بی وزنی افتد و "پیامبر" یی ات بی اعجاز ... .

     حالا چه فرق می کند این که ٬ که یی و چه یی و از کجایی و به کجا ... حالا چه فرق می کند این که ٬ قبایی ژنده از سر ژولیده گی بر دوش انداخته یی یا به روزترین لباس های روزگارت را ...  حالا چه فرق می کند این که اهل تشنگی های کویر یزدی یا ساحل سیراب مازنداران ... .

     اما فرق می کند! فرق می کند این که چند مرد ِ عاشقی! این که وقتی می خوانی "ء ادخل یا الله؟ " دلت چقدر می لرزد. این که وقتی برای بار نخست گنبد طلایی اش چشم دلت را روشن می کند ٬ چگونه جواب سلام اش را می دهی و دعوت اش را لبیک می گویی و ... "السلام علیک یا حجه الله فی ارضه!"

     توی این حال و هوای خوب آدم ها انگار سنت های کرخت روزانه شان را فراموش می کنند. کسی خجالت نمی کشد که دارد گریه می کند. کسی با شک ِ ریا به سجده های طولانی کسی نگاه نمی کند. روح آدم ها پابه پای کبوتر ها می پرد ... پول معنایی ندارد ... این جا همه گدایند ... کار بی روح معنایی ندارد ... این جا همه سرگرم مناجات اند ... .

     شب ... لذت مناجات ... عجز ... احساس کوچکی در برابر این همه بزرگی ... لابه ... اشک ... درد دل گفتن ... ناگهان ٬ نقاره می زنند ... مریضی شفا گرفت !!!

     همه ی این حرف ها را زدم که بگویم تمام شد! ... همه ی این هایی که گفتم تمام شد. روز از نو ٬ روزی از نو. باز هم باید برگشت به جامعه یی که از چشم های شغال صفت خالی نیست. باز هم باید برگشت و به اجبار با عروسک ها و مانکن های متحرک روبرو شد. باز هم دروغ ... باز هم حرص ... باز هم غیبت ... باز هم خیانت ... باز هم ... باز هم ... باز هم .... نه! نه! نه!!!

     من این ها را دیگر تاب ندارم. و فریااااااااااااااااااااد می کشم بر سر این آشفته بازاری که اسم اش را گذاشته اند " جامعه ی انسانی!!! " من زیر بار  ِ " روز از نو ٬ روزی از نو " نمی روم.

**************************

پی نوشت : "عشق یعنی انتظار منتظر" ... منتظری که نتوانستم از او بنویسم.

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 15:1 |

بسم الله الرحمن الرحیم

دلم رمیده ی لولی وشی ست شور انگیز

دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز

فدای پیرهن چاک ماه رویان باد

هزار جامه ی تقوا و خرقه ی پرهیز

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد

که تا ز خال تو خاکم شود عبیر آمیز

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی

بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

پیاله بر کفنم بند تا سحر گه حشر

به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز

فقیر و خسته به درگاه ات آمدم رحمی

که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت

که در مقام رضا باش و از قضا مگریز

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز!

   حالا با توام!!! لولی وش شورانگیز روزگار من! ماهی ها به جز آب چه می دانند؟ تمام زندگی شان آب است. وقتی ماهی از آب جدا شود ٬ روی زمین بیفتد ٬ تازه زمینی که آرام تر از دریاست ٬ شروع می کند به تکان خوردن. ماهی دست و پا ندارد! وگرنه می شد نوشت که به نحو ناجوری دست و پا می زند. تنش به زمین می کوبد. گاهی به اندازه ی طول بدنش از زمین بالاتر می رود و دوباره به زمین می خورد. ستون مهره هایش را خم و راست می کند. مثل فنر از جا می پرد. با سر و دمش به زمین ضربه می زند. به هوا بلند می شود. با شکم روی زمین می افتد و دوباره همین کار را تکرار می کند. اگر حلال گوشت باشد و فلس داشته باشد ٬ در طی این بالا و پایین پریدن ها مقداری از فلس هایش از پوست جدا می شود و روی زمین می ماند البته بعضی ماهی گیرها اشتباه می کنند و روی شکم ماهی سنگ می گذارند تا بالا و پایین نپرد! علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب ٬ به دلایل طبیعی ٬ می میرد! اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد ٬ تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد! خشم ٬ عجز ٬ تنهایی ٬ خفه قان٬... این ها لغاتی علمی نیستند. این روزها خیلی ها ماهی های حلال گوشتی شده اند روی زمین! این روزها فلس های خیلی ها برای ات ریخت! لولی وش شور انگیز روزگار من!

   

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 1:53 |