بسم الله الرحمن الرحیم
پشت تلفن با احسان راه می رفتم و غیبت می کردیم پشت سر یک آدم متشخص! و می گفتیم و می گفتیم از این که ما آدم های cheap یی هستیم که سرمان درد می کند برای شعر و از دنیای هیشکی به هیشکی می گفتیم و از کمدی تراژدی ِ تراژدی کمدی این روزگار. از این که انگار همین دیروز بود که برای این حرف هایی که امروز داریم بهش قاه قاه می خندیم زار زار گریه می کردیم و کلی هم حسرت خوردیم از این که چرا ما آدم های متشخصی نیستیم و شاد نیستیم و قاه قاه می خندیدیم!!! و کلی متنبه شدیم از رفتار آدم هایی که وقتی ما داریم زار زار به حال این دنیای هیشکی به هیشکی ِ کمدی تراژدی ِ تراژدی کمدی گریه می کنیم ، آن ها دارند خط های ریش شان را مرتب و صاف می کنند و به موهایشان ژل می زنند و کیف سامسونت شان را که از قبل آماده کرده اند چک می کنند و اندک گرد و خاک کت و شلوارشان را با انگشت سبابه تمییز می کنند و راهی کار می شوند. آن وقت ما چقدر آدم های cheap یی هستیم که شاید یادمان برود کتونی پلاسیده ی قهوه یی با شلوار پارچه یی مشکی ( که چون دو سال از عمرش گذشته کوتاه شده) به همراه تی شرت آبی فسفری به هم نمی آیند و بالاخره آن آدم های متشخصی که توی بانک هستند حق دارند به آدم چپ چپ نگاه کنند و اصلا آدم cheap را چه به بانک رفتن! و همین طور داشتیم برادرهای مرده مان را سلاخی می کردیم و می خوردیم و حرف از این شد که شعر های شاملو فاجعه یی ست در نوع خودش و احسان فاجعه بودن شعرهای شاملو را پس گرفت چون به فاجعه یی بزرگ رسیده بود و هر دو گفتیم فاجعه ی بزرگ تر بی پولی است و "غم نان اگر بگذارد" شاملو را خواندیم!
وقتی به سلاخی مان پایان دادیم رفتم و توی دفترم نوشتم : "توی دعوای این دنیای تراژدی کمدی ِ کمدی تراژدی نه کلیسا نماینده ی دین بود و گالیله همون آدم متشخص قصه ی ما ، نه داروین روشن فکر بود و کلیسا نماینده ی تحجر ضد علم ِ cheap!!! "
توی دفترم نوشتم:" ماهی ها از این که از آب دور بمونن نمی میرن! ماهی ها وقتی بیرون آب هستن خودشون رو برای آب می کشن. و من معتقد به اعتقاد ماهی هایم."
*********************************
پی نوشت: این جا هنوز تابامداد غزل است.


