تبليغاتX
تا بامداد غزل

بسم الله الرحمن الرحیم

نیزه یی از گلوی یک غنچه ٬ از سه جا انشعاب می گیرد

از یکی خون و از یکی شیر و از یکی سهم آب می گیرد

مادر آفتاب گردان ها به اهالی آسمان می گفت :

"بنگرید ٬ آه! ٬ روی دست پدر ٬ غنچه یی آفتاب می گیرد "

تشنه لب نیست ٬ او خودش دریاست ٬ کودک آب و باد و باران است

او نه این که به خیمه غش کرده ٬ تشنگی را به خواب می گیرد !

تا که تیر سه پر به طفل رسید ٬ دست و پایی زد و به رقص آمد

مثل رقص میانه ی میدان ٬ به خودش پیچ و تاب می گیرد

تیر را از گلوی بی آبش تا خداوند آب در آورد

ابر غرید و گفت : " وای اینک ٬ آسمان را عذاب می گیرد "

دارد آهسته باز می گردد ٬ از جواب دوباره ی مردم

پای هستی دوباره می لرزد ٬ کوفه را اضطراب می گیرد

تا خدا منعکس کند او را ٬ دارد آیینه وار می گرید

عکس شش ماه ِ آسمانی را ٬ توی این چشمه قاب می گیرد

پشت خیمه که می رود ناگاه ٬ شرم دریا به جوش می آید

ماهی سرخ و بی سر خود را از نگاه رباب می گیرد

                                                                                                    شاعر : رحمان نوازنی

..........................................................................

پی نوشت : می خواستم حاشیه یی برای این شعر و شعر قبل بنویسم... شاید بعدا نوشتم.

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 23:10 |

بسم الله الرحمن الرحیم

گرفت مشک عطش را ٬ رسول دریا شد

و چشم غنچه ی شش ماهه باز پیدا شد

گرفت مشک عطش را و رود در دل گفت :

بیا پیمبر باران که نوبت ما شد

کبوترانه پریدن گرفت سمت فرات

کبوترانه پرید و غروب دنیا شد

و واژه های رجز را غزل غزل خواند و

غزل نویس قبیله ٬ به نام  ِ سقا شد

و گفت : من پسر شاه بیت توحیدم

طلوع سرخ ترین لا اله الا ... شد

و گفت: " فکر امان ؟ من ؟ امان تان بدهم؟

که ضرب شست علی را نشان تان بدهم

قسم به بغض گلو گیر حضرت خورشید

نه ماه باشم ! اگر آسمان تان بدهم

من از قبیله ی اعجازهای تاریخ ام

من از تبار زبورم ٬ فغان تان بدهم "

و بعد موسی ِ عمران علم به لشگر زد

و دشت کینه دو تا ... نه ! هزار صحرا شد!

که تیر آخر باغ عطش به چله نشست

گذشت از دل صحرا به سوی دریا شد

رسید بین فرات و ملائکه گفتند :

رشید قامت ِ عطشان دوباره سقا شد

شمیم آب فرات آمد و به خاک افتاد

بنوش حضرت باران ... فرات رسوا شد ... !

.........................................................................

پی نوشت : من همین یک نفس از جرعه ی ... این هم شاید زنجیری از همان اعتراف های عرفه یی بود. وقتی همه چیزمان را خرج غیر از او کرده ایم و فقط همین یک جرعه مانده. این یک جرعه را تقدیم او کردم تا مثل باقی جرعه های این جام تهی هدر نرود ... که نرفت ... .

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 14:51 |

 

 

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 23:34 |