بسم الله الرحمن الرحیم
نیزه یی از گلوی یک غنچه ٬ از سه جا انشعاب می گیرد
از یکی خون و از یکی شیر و از یکی سهم آب می گیرد
مادر آفتاب گردان ها به اهالی آسمان می گفت :
"بنگرید ٬ آه! ٬ روی دست پدر ٬ غنچه یی آفتاب می گیرد "
تشنه لب نیست ٬ او خودش دریاست ٬ کودک آب و باد و باران است
او نه این که به خیمه غش کرده ٬ تشنگی را به خواب می گیرد !
تا که تیر سه پر به طفل رسید ٬ دست و پایی زد و به رقص آمد
مثل رقص میانه ی میدان ٬ به خودش پیچ و تاب می گیرد
تیر را از گلوی بی آبش تا خداوند آب در آورد
ابر غرید و گفت : " وای اینک ٬ آسمان را عذاب می گیرد "
دارد آهسته باز می گردد ٬ از جواب دوباره ی مردم
پای هستی دوباره می لرزد ٬ کوفه را اضطراب می گیرد
تا خدا منعکس کند او را ٬ دارد آیینه وار می گرید
عکس شش ماه ِ آسمانی را ٬ توی این چشمه قاب می گیرد
پشت خیمه که می رود ناگاه ٬ شرم دریا به جوش می آید
ماهی سرخ و بی سر خود را از نگاه رباب می گیرد
شاعر : رحمان نوازنی
..........................................................................
پی نوشت : می خواستم حاشیه یی برای این شعر و شعر قبل بنویسم... شاید بعدا نوشتم.


