تبليغاتX
تا بامداد غزل

بسم الله الرحمن الرحیم

خوب می دونی دلم لک زده برای یه گوشه ی مسجد گوهرشادت. برای یه لحظه حال و هوای زیارت نامه خوندن ... برای گره های کور پنجره فولاد... برای سقا خونه ات ... برای ... برای نقاره زدن های بعد از شفا دادن ات ... . آقا ! نمی طلبی؟

سرگشته گی میان بیابانی از نبود

آواره گی ٬ شکست ٬ یأس ٬ غصه یی کبود

در فصل های خالی از احساس ِ شور و ذوق

در قحطی تغزل و تشبیه و بی سرود

دور از خودم که هم سفر غصه ها شدم

آیینه ی نگاه دل ام را "شب" یی ربود

دیگر برای چینش وزن ستاره ها

حرفی نبود از آینه و چلچراغ و عود

حتا مسیر دلهره ها هم عوض شدند

" شوری نمی زند دل دریا برای رود! "

تا این خبر رسید به نقاش ِ نقش ها :

" قالی فرار می کند از بند ِ تار و پود! "

نقشی زد از کرانه ی مشرق و آفرید

صحنی شبیه عرش خودش تا غزل سرود :

" این جا پناه گاه غزالان خسته است

غار حرای شیث و سلیمان و نوح و هود (ع) "

.........................................................................................................

پی نوشت : بدون قافیه ماندم دل غزل تنگ است ... .

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 21:33 |

خدا ؟ می شنوی؟

چی دارم می گم؟ خوبه هر روز ۱۷ مرتبه خودم با همین زبونم می گم " سمع الله لمن حمده "  (خداوند ستایش ستایشگرش را می شنود). باشه قبول. تو داری می شنوی. می خوام باهات یه کم حرف بزنم. درد دل کنم. ببینم تا کی می خوای تحمل ام کنی؟ از دستم خسته نشدی؟ نه ؟؟؟ من از دست خودم خسته شدم. قول دادم ... زدم زیر قول ام. قسم خوردم ... شکستم. توبه کردم ... باز رفتم سراغ خونه ی اول.

با توام! نزدیک تر از خودم به خودم! کجایی؟ کجا دنبالت بگردم؟ بین دستای کوچولوی فاطمه ی سه ساله که هنوز درست معنای بابا رو درک نکرده باباش و از دست داده؟ تو نگاه ملتمسانه ی اون پسرک آدامس فروش تو پارک لاله؟ یا بین کوچه پس کوچه های حلبی آبادی که وسط بیابون نه برق داره نه آب داره نه هیچی... . اومدم این جا تو این وبلاگ دارم این حرفا می زنم که آبرومو بریزم. دیگه ازت خجالت می کشم بهت بگم "الهی العفو". دیگه با چه رویی رو به خونت وایسم و ... . هر وقت یه جایی گیر کردم "ح" ی "رحمن رحیم" رو غلیظ تلفظ کنم تا ... .

اصلا من شکایت دارم. من از خودم شکایت دارم. این "من" نمی ذاره بهت ثابت کنم دوست دارم. من نمی دونم چرا وقتی به شیء یا کسی می گم "دوست دارم" حاضر نیستم اون شیء یا نفر رو با هیچی عوض کنم. ولی وقتی به تو می گم " الهی و ربی من لی غیرک؟ " ( خدایا من غیر از تو کی رو دارم؟) دو روز بعدش با یه سریال مسخره و الان می خونم الان می خونم نمازم عقب می افته. ( آره بخند. جرئت ندارم واسه نماز قضا ها اعتراف نامه بنویسم. ) من از خودم خسته شدم. از دست خودم خسته شدم. اختیار دادی چی کار کنم؟ به قول اون عاشق : اختیار آن به که باشد دست یار!

الهی قربونت بشم! بیا ... من مال تو.

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 16:13 |

بسم الله الرحمن الرحیم

این دل خوشی کجاست که تو زود می رسی؟

در یک پگاه جمعه ی موعود می رسی؟

سهراب مُرد ٬ رستم بی چاره سکته کرد

آیا شما همیشه چنین زود می رسی؟!

بعد از سه بار جنگ جهانی و قتل عام

در بدترین زمانه ی موجود می رسی!!

اخبار گفت : منتظر مقدم توییم

او در ادامه اش که نیفزود می رسی

این فرش از جوانی خود بوده منتظر

وقتی که مُرد قالی و فرسود می رسی

تا بود ناز کردی و پیشش نیامدی

حالا که شاعرت شده نابود ٬ می رسی

آقا ! جسارتا به شما عرض می کنم

باور نمی کنم که شما زود می رسی

                                                                                    شاعر : رضا جعفری

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت 15:18 |