بسم الله الرحمن الرحیم
خوب می دونی دلم لک زده برای یه گوشه ی مسجد گوهرشادت. برای یه لحظه حال و هوای زیارت نامه خوندن ... برای گره های کور پنجره فولاد... برای سقا خونه ات ... برای ... برای نقاره زدن های بعد از شفا دادن ات ... . آقا ! نمی طلبی؟
سرگشته گی میان بیابانی از نبود
آواره گی ٬ شکست ٬ یأس ٬ غصه یی کبود
در فصل های خالی از احساس ِ شور و ذوق
در قحطی تغزل و تشبیه و بی سرود
دور از خودم که هم سفر غصه ها شدم
آیینه ی نگاه دل ام را "شب" یی ربود
دیگر برای چینش وزن ستاره ها
حرفی نبود از آینه و چلچراغ و عود
حتا مسیر دلهره ها هم عوض شدند
" شوری نمی زند دل دریا برای رود! "
تا این خبر رسید به نقاش ِ نقش ها :
" قالی فرار می کند از بند ِ تار و پود! "
نقشی زد از کرانه ی مشرق و آفرید
صحنی شبیه عرش خودش تا غزل سرود :
" این جا پناه گاه غزالان خسته است
غار حرای شیث و سلیمان و نوح و هود (ع) "
.........................................................................................................
پی نوشت : بدون قافیه ماندم دل غزل تنگ است ... .


